اینجا میتونی کتاب های مناسب سنت و بر اساس دسته بندی مورد علاقت رو پیدا کنی.

چند سالته؟

بخرید و 1,800 تومان تخفیف در خرید بعدی دریافت کنید !

کبوترهای وحشی

یه چُغُلی ساده آدم رو تا کجاها که نمی‌تونه بکشونه!

بعد از چغلی «جورجی»، خواهرش« آگاتا» از خونه مي‌زنه بیرون و فرار می‌کنه. چند روز بعد توی جنگل یه جسد پیدا می‌شه که لباس آگاتا تنشه. اما جورجی مطمئنه خواهرش زنده‌ست. پس تصمیم می‌گیره بره و خواهرش رو پیدا کنه.

تولید کننده
پرتقال لوگوی تولید کننده

5 قلم

برای خرید این محصول، می تونید :
1-اینترنتی همین الان سفارش بدی.
2-تلفنی در ساعات اداری سفارش بدی : 17-88996316 (تهران)
3-یه پیامک بفرستی به 09212048692
4-توی تلگرام و واتس آپ به این شماره پیام بدی : 09212048692

ما سریع به هر روشی که راحت باشی سفارش رو می گیریم و برات می فرستیم. بهترین و سریع ترین روش البته سفارش اینترنتیه. همین الان سفارش بده و سریع تحویل بگیر!

232
9786008111757
ایمی تیمبرلیک
نیلوفر امن زاده
رقعی
ترجمه
12 تا 15

معرفی کتاب:

کبوتر وحشی

"پس اینچنین می¬شود، من به یاد می¬آورم... اولین روز تشییع جنازه خواهر من است و من می¬دانستم آخرین آن نیست —به همین دلیل است که آنجا را ترک کردم. بلند و کوتاه آن همین است. اما مطمئنا شما طولانی را از کوتاه شنید، بیشتر ترجیح میدهید."

— یکی به خانه آمد

کتاب افتخار جان نیوبری
• • •
برنده جایزه ادگار برای بهترین کتاب رمز و راز
• • •
جایزه بهترین کتاب چاینار تایمز (تایوان)
• • •
بهترین کتاب سال ملی عمومی رادیو • بهترین کتاب سال واشنگتن پست • پیشنهاد کتاب تابستان کتاب هورن • یکی از "10 کتاب مورد علاقه سال 2013" مجله میلواکی " • بهترین کتاب سال بوک¬پیج • بهترین کتاب سال بررسی کیرکوس • جزو "ده رمان برتر برای کودکان و نوجوانان در 2013" • بهترین کتاب سال بانک استریت • بهترین کتاب پرفروش سال 2013 در شرکت کتاب بوسول • پرنده بهترین کتاب پرنده جدید" مجله برد واچینگ " " • انجمن آمریکا آن را به عنوان هدیه بزرگ برای کتابخوان¬ها توصیه می کند! • "مطلب خواندنی قدیمی" جیمز پترسون به عنوان "ورق¬زن بزرگ"!
جوایز & افتخارات: ALSC کتاب قابل توجه کودکان • کتاب 2013 بولتن روبان آبی از بولتن برای مرکز کودکان • برنده جایزه نویسنده کتاب جامعه میدلند • عنوان "100 عنوان برای خواندن و به اشتراک گذاری" کتابخانه عمومی نیویورک • انتخاب کتابخانه انجمن 2013 • باشگاه انتخاب کتاب اسکولاستیک • کتاب تجارت مطالعات اجتماعی 2014 (حمایت شده توسط CBC و شورای ملی برای مطالعات اجتماعی) • کتاب افتخار یادبود جودی لوپز
• لیست های دولتی: کتاب برجسته توسط نویسنده ویسکانسین • لیست کتاب خواندن تگزاس لون¬استار 2014 • نامزد جایزه انتخاب خوانندگان جوان پنسیلوانیا • در فهرست کتاب جایزه ورمونت دوروتی کنفیلد فیشر برای 2014-2015 • انتخاب کتاب مدرسه سوث ولستلوا برای 2014-2015 • کتاب ایلینوی خوانده شده 2014 • جایزه لیست کتاب مین استیودنت 2014-2015 • نامزد جایزه کتاب دولت داوطلب (تنسی!) برای سال 2015 تا 2016 • نامزد جوایز کتاب کودکان ویلیام وایت (کانزاس!) برای سال 2015-2016 • نامزد جایزه کتاب گراند کانیون (آریزونا!) 2016 • در لیست انتخاب جایزه خوانندگان جوان لوئیزیانا 2016. • نامزد جایزه کتاب کندوی عسل یوتا برای سال 2015 تا 2016. • نامزد جایزه کتاب مینه سوتامادهارت لاولیس برای 2016!
نقدهای ستاره¬دار در کیرکوس، کتاب هورن، مجله کتابخانه دانشکده و بولتن مرکز ستاره دار برای کودک و نوجوان
دیده شده در واشنگتن پست، کریستین ساینس مانیتور، اقیانوس اطلس، اخبار بوفالو، فروشنده دشت کلیولند، مجله برد واچینگ، ستاره ناظر هادسون و مجله میلواکی سنتینل

یه چُغُلی ساده آدم رو تا کجاها که نمی‌تونه بکشونه!

بعد از چغلی «جورجی»، خواهرش« آگاتا» از خونه مي‌زنه بیرون و فرار می‌کنه. چند روز بعد توی جنگل یه جسد پیدا می‌شه که لباس آگاتا تنشه. اما جورجی مطمئنه خواهرش زنده‌ست. پس تصمیم می‌گیره بره و خواهرش رو پیدا کنه.

این یک رمان مهیج و پر از اتفاقات عجیب و غریبه در مورد ماجراجویی‌های یک دختر نوجوان که از زبون خود دختر روایت می شه. این داستان تاریخی و ماجراجویانه بر اساس اتفاقاتی واقعی‌ست که در سال ۱۹۸۱ در ویسکانس افتاده.

__________________________________________________________________________________________________________

معرفی نویسنده:

کار ایمی تیمبرلیک

جایزه افتخار نیوبری ،ادگار و جایزه بادبادک طلایی را دریافت کرده است. یکی از کتابها به عنوان "انتخاب حس کتاب"، انتخاب شد، دیگری در تحلیل کتاب نیویورک تایمز بررسی شد. کتاب¬های او چندین بار لیست "بهترین کتاب سال" را تشکیل داده¬اند و خودش عاشق زمان¬هایی است که کتاب¬هایش چندین بار به عنوان قسمتی از لیست وضعیت خواندن انتخاب شده است. (با تشکر از شما!) تئاتر راه نجات در شیکاگو، هم "یکی به خانه آمد" و هم "کابوی کثیف" را برای اجرای صحنه، اقتباس کرده است. او فرصت های مطالعاتی اقامتی از هجبروک و مرکز اندرسون دریافت کرده است.


سایت بوک¬پیج آخرین کتاب او، "یکی به خانه آمد" را "یک ثبات حقیقی برای مجموعه مدارس متوسطه"، واشنگتن پست آن را "ولنتاینی خواهرانه و پرنده ای که دیگر وجود ندارد"، و کریستین ساینس مانیتور، آن را "جواهر نایاب رمان" نامیده¬اند.
امی در هادسون ویسکانسین بزرگ شد. او در طول آن سال¬ها دوران فوق¬العاده¬ای را در کالج مونت هولیوک گذراند (و چیزهای زیادی هم یاد گرفت). او مدرک لیسانس تاریخ و فوق لیسانس نوشتن انگلیسی/ خلاق دارد. او با شوهرش در شیکاگو زندگی می¬کند.

__________________________________________________________________________________________________________

معرفی مترجم:

نیلوفر امن زاده

__________________________________________________________________________________________________________

چند مطلب منتشر شده در رسانه:

یاداداشت منتشر شده در سایت اشموپ درباره کتاب کبوترهای وحشی

چگونه همه چیز خراب میشود

در حالی که به طور کلی یک تشیع جنازه پایانی­ترین بخش یک زندگی است، داستان ما وقتی شروع میشود که شخصیت اصلی آن، جورجی بارکهارت، در حالی که به پایین، به قبر بازی که همه می­گویند متعلق به خواهرش، آگاتا است چشم دوخته است. اما جورجی این موضوع را قبول نمی­کند. او می­داند که جسدی که درون اون قبر است شدیدا تجزیه شده است، و تنها چیزهایی که ان را به عنوان خواهرش شناسایی می کنند، لباس آگاتا و چند گیره­ی مو هستند.

به این دلیل که اینجا پلاسید، در ویسکانسین در سال ۱۸۷۱ است ، دانشمندان پزشکی قانونی برای کمک در این نزدیکی نیستند. نظر کلانتر مک کیب، کسی که جنازه را پیدا کرد، و مادر جورجی و پدربزرگ بولت برای قانع کردن او کافی نیستند، به همین علت جورجی تصمیم گرفت تا خودش دست بکار شود تا بفهمد واقعا چه اتفاقی برای خواهرش افتاده است.

جورجی با اکراه به بیلی، عشق سابق آگاتا اجازه می­دهد تا او را در سفر جاده­ایش به داگ هالو در ویسکانسین، جایی که آگاتا به همراه گروهی کفترباز سفر کرده بود و سپس ناپدید شد، همراهی کند. از آنجا که کبوترها همچنان در حال گذر هستند، سال ۱۸۷۱، سالی است که ویسکانسین بزرگترین لانه سازی کبوترهای مهاجر را به خود دیده است ، و مقدار زیادی پول برای بدست آوردن از این راه هست. ظاهرا پول در کبوترهاست، چه کسی فکرش را می­کرد؟

همینطور که آن ها سفر می­کنند، جورجی همه چیزهایی که بین خودش و آگاتا، بین بیلی و آگاتا و بین آگاتا و همراه جدیدش، آقای بنجامین اولمستد، از زمانی که کبوتر ها در فبریه رسیدند، اتفاق افتاه بود را به یاد می اورد.

بیلی و جورجی به دنبال سرنخی که در داگ هالو پیدا کردند، به مزرعه خانواده­ی گارو در خارج از شهر می­روند. در آنجاُ متوجه می­شوند که دارلن گارو، دختر جوانی هم سن آگاتا که موهایی همرنگ آگاتا داشته است نیز گمشده است. ايا اتفاقی است؟ هیچکس اینطور فکر نمی­کند.

آن ها همچنین به صورت اتفاقی به عملیات جعل و تقلب آقای گارو برخوردند. آن­ها فرار کردند ولی آقای گارو و یکی از زیر دستانش آن­ها را دنبال کردند، در نتیجه با جورجی وارد تیراندازی شدند و بیلی را تا سر حد مرگ کتک زدند. بیلی که می­دانست به مرگ نزدیک است، اعتراف کرد که می­خواسته جورجی او را در حال بوسیدن آگاتا ببیند تا با گفتن این موضوع باعث بهم خوردن رابطه آگاتا و آقای اولمستد شود. این دقیقا چیزی است که جورجی تمام این مدت بخاطرش احساس گناه می­کرد.

بر حسب خوش شانسی، خود آقای اولمستد آن دو را در کناره­ی جاده پیدا می­کند. او بیلی را پیش دکتری در داگ هالو میبرد و جورجی را به خانه در پلاسید بر می­گرداند. جایی که پدر بزرگش بولت مرده بود.

جورجی بخاطر تیراندازی با گروه گارو بسیار معروف می­شود و نامه­ای از آگاتا می­رسد، که هیچ ایده­ای درباره این که ناپدید شدندش چنین جنجالی بوجود آورده است ندارد. او در دانشگاه ویسکانسین-مدیسون مشغول خواندن علوم طبیعی است. چیزی که همیشه می­خواسته انجام دهد. بعد، خانم گارو می­رسد. او متوجه شده است که دارلن در یک تصادف کشته شده است و شوهرش جسد را در حالی که لباس­هایی که آگاتا به او فروخته بود را به تن داشته، گم و گور کرده است.

جورجی تصمیم گرفت تا شلیک به آدم­ها یا کبوترها را متوقف کند، در واقع کشتن هرچیزی را متوقف کند، چون که به حد کافی مرگ دیده بود.

 __________________________________________________________________________________________________________

یادداشت منتشر شده در سایت اسکول لایبرری ژورنال درباره کتاب کبوترهای وحشی

 

کتاب­های کودکانی که آدم را جذب می­کنند را دوست دارم. نه کتاب­هایی که پیامشان را تلگراف می­کنند یا از یکی دو نکته­ی قدیمی استفاده می­کنند که از فاصله­ی یک مایلی هم قابل تشخیص هستند. امکان ندارد، من راجع به کتاب هایی صحبت می­کنم که شما در حال خواندن آن هستید و حواستان به اتفاقات بعدی نیست و بعد یک ضربه ناگهانی شما را از جا می­پراند. داستان­های نوجوانان که با نام داستان­های مختصر برای کودکان نیز شناخته می­شوند، بعضی وقت­ها می­توانند مانند یک جریان طولانی و تمام نشدنی از اتفاقات تکراری و خسته کننده باشند. و بعد کمی از چیزی مانند "کبوترهای وحشی" برای شما بسیار خوشایند است. بچه­ها به کمی تنوع نیاز دارند. اگر قرار است ان­ها داستان­های تاریخی بخوانند( که قرار است) چرا یکبار به آن ها داستان­های جذاب خون آلود تاریخی ندهیم؟ چیزی با تفنگ، تیر اندازی، محبت واقعی بین خواهران و اینجور چیزها؟ یک داستان ماجراجویی و همزمان رمز­آلود، جدید ترین اثر تیمبر لیک او را از توده­های تکراری و خسته کننده­ی رده میانی به سطح دیگری میبرد. و خوانندگان کودک در آخر برنده هستند.

در آغاز اگاتا مرده است. یا اینکه نمرده است؟ وقتی که کلانتر با یک جسد در جامه­ای که تکه­تکه شده است ( و یا توسط حیوانات وحشی خورده شده است) به خانه میآید، همه در پلاسید در ویسکانسین، فکر می­کنند او خواهر بزرگتر جورجی است. کسی که به دنبال جورجی فرار کرد تا بعد از کمک او مراسم ازدواجش خراب شود. محض اطلاع، جورجی یک کلمه از این حرف­ها را باور نمی­کند و قصد دارد حقیقت را بفهمد. تا جایی که به او مربوط است آگاتا باید هرجا که هست زنده باشد، پس جورجی با یک پسر محلی، یک قاطر، چند سکه طلا تو دوزی شده در لباسش، و یک اسلحه که او می­تواند به ان تکیه کند، راه می­افتد تا نظریه­اش را ثابت کند. مشکل اینجاست که، در پایان مشخص می­شود حقیقت بسیار پیچیده­تر از ان است که او بتواند شک کند.

می دانید، وقتی "آن دختر، لوسی مون" را در سال 2006 می­خواندم، امی تیمبرلیک را دوست داشتم. آن کتاب یک رمان معاصر درباره دختری در تلاش برای استقامت به روش خاص خودش بود. مانند نورما ری با سورتمه سواری. کاری که این نکرد این بود که به خانم تیمبرلیک اجازه نداد که در صدای یک شخصیت افراط کند. لوسی مون دلپذیر بود، اما وقتی کتاب را رها می­کردید، او مدت زیادی را در پس ذهنتان نمی­ماند.‌ جورجی این برتری را نسبت به لوسی دارد. او از انجور دخترها است که دوست دارد تاثیر گذار باشد. حتی اگر به معنی راه رفتن روی اعصاب شما باشد. من معمولا در مقابل خواسته­ی دیوانه کننده برای خواندن یک کتاب تقلا نمی­کنم، اما جایی در صفحه ۸۳ مجبور بودم یک واکنش بداهه را در متروی شماره ۷ خفه کنم.

حالا یک حس شهامت برای کتابی که انکار آن ناممکن است، وجود دارد. نه صرفا به دلیل نگرش "من-می­توانم" قهرمان با روش­های ساده و درایت پیش-از-آن-زمان او، بلکه کتاب طوری پیش می­رود که انگار این اتفاق­ها مدتها پیش در گذشته رخ داده است.

تیمبرلیک ماهرانه بین دورنما و احساسات یک ۱۳ ساله که در نزدیکی بلوغ است، متناوب می کند. نه این که این اولین داستان نوجوان شجاعانه­ای است که من از زمان اکران فیلم برادران کوهن به همین نام دیده­ام.

در واقع "مورد دسپرادوی مرگبار" نوشته­ی کارولین لارنس با "یکی به خانه آمد."، مقایسه­ی ارزشمندی می­شوند.

هر دو کتاب شامل رمز و راز و شخصیتی با مهارت های پنهان در دهه­ی 1800 غرب هستند. [راستی، یک خواننده­ی دیگر اشاره کرد که این کتاب بیش از چند شباهت با [کتاب: کفاره] دارد و خطی که بین بیعت و وام گرفتن کشیده می شود کجاست؟ نکته­ی جالبی است.]

در جورجی، تیمبرلیک لحنی را می­یابد که به خصوص مناسب متون زیبا است. و اگر شما باور دارید که این کتاب شامل یادبود یک زن بالغ در گذشته است، آن­گاه پذیرش این خطوط برایتان آسان­تر است، "اما آن تصاویر زنگ و جریان محو شده بودند، و همه­ی چیزی که دیدم بادی بود که به خاطر بال زدن موجودات شرور از جعبه پاندورا ایجاد شده بود." یا در صفحه بعد"... میان پر و برگ، تفاوت وجود دارد. پرها راه خود را به آسمان پیدا می­کنند، در حالی که برگ­ها، پس از یک بار پرواز، خشنودی خود را در استراحت روی زمین می­یابند. آگاتا؟ او پر بود." باز هم، "یخ زدم. بدنم یخ زد. از سوی دیگر ذهن من به سوی ماه می­پرید و فرار می­کرد." و در اخری، " شما رنگ گرد و غبار را تغییر نخواهید داد، مگر اینکه به آن باز گردید." که تنها نمونه­های کوچکی هستند، اما منظورم را می­رسانند.

من همیشه فکر می کردم که کبوتران مسافر کوچک بودند. هنگامی که ما در مدرسه در مورد آنها صحبت می­کردیم، و صحبت­هایمان معمولا در زمینه­ی حیوانات منقرض شده آمریکایی بود، من پرندگانی را به اندازه­ی کبوترانی که امروزه در شهرها دیده می­شوند، تصور می­کردم. در واقع آنها "به بزرگی کلاغ بودند" شد و شهروند متوسط قرن 21 واقعا چیز زیادی درمورد آنها نمی داند. میدانم که، من یکی، درمورد انبوه گسترده­ی کبوترهایی که گذر می­کنند، و از بوران نفرت انگیز بازده پرنده­ی پایین سود می­برند، نمی­دانستم. اگرچه تاریخچه خالصی فراتر از داستان مدفوع پرنده در این کتاب کوچک بسته بندی شده است. تیمبرلیک تمایل دارد تاریخ را در کنار اطلاعات مربوطه، ذره ذره به خوانندگان خود بخوراند. چون اگر او این کار را کم کم انجام نمی­داد، ما خفه می­شدیم. حواستان باشد که این انتقاد نیست، فقط یک مشاهده است.

او در دادن جزئیات دوره­ای باورپذیر و قابل اعتماد به خواننده برای این که در آن زمان حس درستی بدهد، کاملا ماهر است. به عنوان مثال، ما متوجه می­شویم که جورجی سال ششم مدرسه زمستانی را سال قبل به پایان رسانده، و فکر کردم این امر می-تواند سرگرم کننده باشد، اما در زمستان، "هیچ مدرسه­ای ساعت تاریکی را بی پایان نساخته است." به من بچه­ای را معرفی کن که نتواند این را درک کند.

حالا مطمئنا عبارت هایی اینجا هست که ساده لوحی را به مبارزه می­طلبد. دلاوری جورجی با یک اسلحه در ادامه ی داستان به نزدیکی ویژگی های ابرقهرمانانه می رسد، و این خطر وجود دارد که این باعث شود برخی خوانندگان کتاب را کنار بگذارند. من شخصا چندان اهمیت ندادم. من ابرقهرمانانم را دوست دارم. مخصوصا آن هایی که از نوع مونث­های ۱۳ ساله هستند. و من آن دسته از دخترانی که به انها شانس کشتن کسی داده می­شود، اما این کار را نمی­کنند را خیلی دوست دارم، چون شک انها به خدا در سر انگشتانشان روی ماشه باقی می­ماند. یک فصل تقریبا اضافی در انتهای کتاب است که می توانست به طور بالقوه بیرون بیاید. این کتاب را به خوبی در تاریخ قرار می­دهد،اما احساسی می­دهند که انگار بعد از تمام رفتارهای شخصیت­هاريال حل و فصل شده است (نه که چیزی را از قلم بیاندازند).

سپس نتیجه این که آیا آگاتا واقعا مرده است یا نه. پاسخ به گونه ای گفته می­شود که به نظر می رسد جورجی هیچ کاری برای رسیدن به این پاسخ انجام نداده است. اگرچه کمی عمیق­تر شویم، و من فکر می کنم که شما می­توانید استدلال کنید که اقدامات جورجی هرچند سهوا، کتاب را به سوی قطعنامه نهایی سوق داده است (قضیه ی از قلم ننداختن چیز ها سخت پیش می رود. اینطور نیست؟). سرانجام، یک سوال واقعا خوب وجود دارد که چرا هیچکس از پیدا شدن آگاتا در یک لباس رسمی شگفت زده نمی شود. این نکته ی مهم در ابتدای داستان حتی توسط جورجی پیش کشیده نشد. به نظر می رسد کاراگاه ما کمی دچار لغزش شده است. با این همه بانوان جوان برای جستجو در مورد توده­ی مخمل سبز/آبی متمایل نبودند.

خب آیا بچه ها در آن کاوش می کنند؟ بعضی از آن ها می­کنند. بستگی دارد که چگونه با آن برخورد کنند. اگرچه من متمایل هستم که که آن را به صورت مبحثی برای راضی به خواندن کردن آنها به حل کردن معمای قتل استفاده کنم. اگر شما این کار را بکنید ممکن است آن ها از بخش آغازین که شامل فعل و انفعالات خواهر شیرین تر است، چشم پوشی کنند. بهتر این است که مستقیما به آن ها اطلاع دهید که این کتاب درباره ۲ خواهر است که یکدیگررا بسیار دوست دارند تا اینکه یکی از آن ها مرده در یک حفره پیدا میشود و دیگری جسد را باور نمی­کند. یک تله­ی صادقانه تنها چیزی است که این عنوان برای جلب توجه واقعا به ان نیاز دارد. و من باید باور کنم که یک کودک با گوش شنوا به سراغ همه کارهای تیمبرلیک می­رود، البته امیدوارم. این یک کتاب هوشمندانه کوچک است که هرازگاهی چند اشتباه کوچک دارد ولی در پایان تبدیل به یکی از گیراترین رمان­های کوتاهی می­شود که گذرتان به آن خورده است. هوشمندانه و سرگرم کننده و چیزی نیست که بچه بخواهد آن را زمین بگذارد.امیدوارم در آینده کتاب­های بیشتری از آنچه در گذشته محبوب بوده، ببینیم.

__________________________________________________________________________________________________________

یادداشت منتشر شده دربار کتاب کبوترهای وحشی در سایت پلاگد این

بررسی کتاب

"کبوترهای وحشی" اثر امی تیمبرلیک در مجله­ی "فوکس آن فمیلیز مریج اند پرنتینگ" بررسی شده است.

خلاصه داستان

داستان در ژوئن ۱۸۷۱ در خاکسپاری آگاتا، خواهر بزرگ­تر جورجی برکهارت ۱۳ ساله آغاز می­شود. جورجی در گورستان ناراحت است، نه تنها بخاطر این که لباسی که قرض گرفته است از گردن تنگ است، بلکه همچنین بخاطر این که او باور نمی­کند که جسد آگاتا در تابوت باشد. خواهرش ۲ هفته قبل فرار کرد، اما جنازه ی برگردانده شده غیرقابل شناسایی بود. جنازه در فضای آزاد مانده بود و توسط حیوانات از بین رفته بود. جنازه، لباس آبی-سبز زیبای آگاتا را به تن داشت و موهایش قرمز بود، اما از نظر جورجی این به آن معنی نیست که آگاتا است.

جورجی بقیه­ی عزاداران در گورستان را مشاهده می­کند، مخصوصا ۲ مردی که با خواهرش آشنا می­شدند – بیلی مک­کیب و آقای اولمستد. بیلی و آگاتا برای چندین سال با یکدیگر آشنا می­شدند، اما آگاتا با او بهم زد تا با آقای اولمستد، مالک ثروتمند هتل محلی آشنا شود. جورجی و آگاتا به تازگی بحث کرده بودند، و جورجی خواهرش را دید که بیلی را می بوسد. وقتی نمی­دانست چه کار دیگری انجام دهد، جورجی به آقای اولمستد گفت که چه چیزی دیده است، و چند روز بعد آگاتا فرار کرد.

در راه برگشت از تشیع جنازه، جورجی تلاش می­کند تا پدربزرگش، بولت را راضی کند تا به دنبال آگاتا بگردد. پدربزرگ و مادرش بعد از اینکه پدرش ۱۰ سال پیش برای پیدا کردن طلا آن جا را ترک کرد و نا پدید شد، خیالشان راحت است که حالا جسدی برا دفن کردن دارند. بعد از آن دیگر خبری از پدرش نشده بود. جورجی عصبانی از خانواده ش بخاطر پذیرفتن مرگ آگاتا، از ارابه پایین پریده و به سمت خانه می دود.

جورجی اسلحه­اش را بیرون آورده تا تمرین تیراندازی کند. این به او کمک می­کند تا افکارش را سر و سامان دهد و برای آینده نقشه بچیند. جورجی بحثی را که آگاتا قبل از کریسمس با پدربزرگ بولت داشت را به یاد می­آورد. آگاتا برای رفتن به دانشگاه ویسکانسین پول تقاضا کرده بود. او به اندازه­ی شهریه­ی سال اولش پول داشت، اما پدربزرگ فکر می­کرد که تحصیل او هدر دادن پول است، چرا که او بزودی ازدواج خواهد کرد.

کریسمس قبلی، به جورجی اجازه داده شد تا از مهمات فروشگاه پدربزرگ برای تمرین تیراندازی استفاده کند. به آگاتا یک لباس آبی-سبز رسمی زیبا داده شد که او در مراسم رقصی در هتل آقای اولمستد پوشید. او تمام شب را با بیلی مک کیب رقصید، و تمام شهر با خود فکر می کردند چه زمانی درباره نامزدی آن­ها خواهند شنید. جورجی تقریبا مطمئن بود که بیلی از خواهرش خواسته تا با او ازدواج کند، اما او فکر کرد که آگاتا نپذیرفته است. در بهار او با آقای اولمستد بود.

جورجی به یاد می آورد که بعد از اینکه دید که آگاتا بیلی را بوسید، بیلی در حالی که سوتی به نشانه پیروزی می زد، از آنجا رفت. بعد از آن که جورجی برای آقای اولمستد فاش کرد، آگاتا صحبت با جورجی را نپذیرفت. بعد یک شب او داستانی درباره سنکا تعریف کرد، مردی در یونان باستان که از پر کبوترها استفاده کرد تا به او در تصمیم گیری کمک کنند.

چندین روز بعد، آگاتا با گروهی کفترباز ناپدید می­شود. یک گروه عظیم از کبوترهای حامل، که میلیون­ها از آن­ها قوی هستند، به تازگی در شهر لانه سازی کرده اند. مردم از سراسر کشور آمده بودند تا پرندگان بزرگ را بگیرند. بعد از فکر کردن راجع به گذشته، جورجی به این می­اندیشد که برای سفرش در جستجوی خواهرش چه چیزهایی نیاز خواهد داشت.

جورجی کتابی راهنما در باره­ی سفر از چمن زار پیدا می­کند. او از آن کتاب استفاده می­کند تا لیستش را برای سفر به داگ هالو آماده کند، شهری که جنازه در آن پیدا شده بود. جورجی می­داند برای سفرش به اسب نیاز خواهد داشت، و روز بعدف از بیلی مک کیب به عنوان کسی که خانواده­اش اسب پرورش می­دهند، درخواست می­کند. بیلی تلاش می­کند تا او را قانع کند که آگاتا مرده است، ‌اما جورجی مصر است که به دنبال او بگردد. بیلی قبول می­کند ۲ غروب دیگر اسبی را در ازای ۵ سکه­ی طلا که پدربزرگش به او داده به قبرستان بیاورد.

در دو روز بعدی جورجی تمام تلاشش را می­کند تا سر راه مادر و پدربزرگش قرار نگیرد. او وقتی میفهمد پدربزرگش در شنبه شب اسلحه ش را تمیز کرده است، شگفت زده و سپاسگزار می­شود. جورجی یاد داشتی به جا می­گذارد و مخفیانه خانه را ترک می­کند. بیلی کمی دیرتر به قبرستان می رسد. او سوار بر اسبی است و قاطری را به همراهش می­آورد. بیلی ۵ سکه را به جورجی پس می­دهد و می­گوید قاطر و تجهیزات لازم برای سفر را به او قرض می­دهد،‌ ولی به شرطی که او را در سفرش همراهی کند. جورجی با اکراه می­پذیرد.

همینطور که جورجی تلاش می-کند تا در کنار بیلی خوابش ببرد، زمانی را در فوریه قبلی به یاد می­آورد که هوا خوب بود و به همراه آگاتا برای قدم زدن به جنگل رفته بودند. آگاتا زمانی که جورجی سرگردان شد برای صحبت با بیلی رفت. جورجی چند کبوتر، احتمالا پیشاهنگان، پیدا کرد و به یکی از آنها شلیک کرد.

در مارس، آقای اولمستد برای آشنا شدن با آگاتا اجازه خواست. اگرچه کمی از آگاتا بزرگتر بود ولی ثروتمندترین فرد در شهر بود. پدربزرگ بولت و مادرشان با خوشحالی به این رابطه جواب مثبت دادند. جورجی این که به­ نظر می­رسید آقای اولمستد با کتابخانه­ی بزرگ پر از کتاب­های تاثیرگذارش به آگاتا رشوه می­دهد تا از او خوشش بیاید را دوست نداشت. در آوریل، کبوترها یک دفعه برگشتند و شهر پر از مراقبان پرنده و شکارچیان شد. در ماه مه بود که جورجی بوسه-ی آگاتا و بیلی را دید. جورجی تصمیم میگیرد که بهتر است بیلی را در نزدیکی خودش نگه دارد تا بعدا درباره آن روز از او بپرسد. آنها به سمت داگ هالو پیش می­رفتند و جورجی به شدت تلاش می کرد تا کنترل قاطر را یاد بگیرد.

زمانی که بیلی بسیار جلوتر می­رود، جورجی وحشت زده می­شود، و یک گربه وحشی او و قاطرش را دید می زند. البته او قبل از اینکه بتواند هدف بگیرد، اسلحه­اش را در گل می­اندازد. او هرچه را که می­تواند به سمت گربه وحشی پرت می­کند تا او را بترساند. بالاخره گربه وحشی به جنگل باز می­گردد. جورجی تا چند روز مظطرب است و فکر می­کند پشت هر درخت یک گربه وحشی پنهان شده است.

بیلی تلاش می­کند تا او را آرام کند. او از بیلی می­پرسد که آیا هنوز هم آگاتا را دوست دارد، با اینکه او با پولی بارفورد نامزد کرده است. وقتی بیلی می­گویند او کوچکتر از آن است که متوجه شود، آن دو بحثشان می­شود. جورجی از گفتن درباره بوسه به آقای اولمستد پشیمان می­شود.

بیلی و جورجی به داگ هالو می­رسند. آن­ها برای مدتی از هم جدا می­شوند،‌ و جورجی برای خریدن بعضی چیزها به فروشگاه عمومی می­رود و عکس آگاتا را به مردم نشان می­دهد تا ببیند کسی او را دیده است یا نه. در آخر کارمند فروشگاه عمومی اعتراف می­کند او را دیده است که با یک داروفروش نامطمئن آن­جا را ترک کرده است. جورجی، بیلی را می­بیند که از اداره­ی تلگراف خارج می­شود. وقتی مسئول تلگراف به او نمی­گوید بیلی چه چیزی را ارسال کرده است، آن دو دوباره بحثشان می­شود.

بیلی اعتراف می­کند پیامی را برای پدربزرگ بولت فرستاده است. او و مادر جورجی از نقشه­اش خبر داشتند و به بیلی پول داده­اند تا از او مراقبت کند. جورجی خشمگین می­شود. در حین دعوایشان جورجی از بیلی می­خواهد تا درباره بوسه­اش با آگاتا به او بگوید. بیلی قسم می­خورد که آن فقط یک بوسه­ی خداحافظی بوده است، اما جورجی سوال می­کند که اگر خواهرش باز هم او را پس زده است، پس چرا باید با خوشحالی سوت بزند. بیلی به او نقشه را نشان می­دهد که پدرش، کلانتر از محل پیدا کردن جنازه ی آگاتا رسم کرده است. آن دو صبح به راه می­افتند تا آن محل را پیدا کنند.

زمانی که آن دو به جایی که جنازه­ی آگاتا پیدا شده است می رسند، جورجی ناراحت است. جایی عادی است، با هیچ نشانه ای مبنی بر ان که اتفاق خاصی در آنجا افتاده است. او آن جا را ترک می­کند و تا دامنه­ی سنگی کوه می­دود به این امید که ممکن است خواهرش سرنخ یا نوشته­ای در انجا گذاشته باشد. وقتی که هیچ چیز پیدا نمی­شود، جورجی با نا امیدی فریاد می­زند. او تعادلش را از دست می­دهد و از بالای تپه سر می­خورد و صورتش به چند سنگ می­خورد.

وقتی که آن ها به داگ هالو باز می­گردند، مردم مشکوک می­شوند که بیلی او را زده است. از آنجا که جورجی به بیلی علاقه مند شده است از طرز برخورد آنها با بیلی خوشش نمیاید. جورجی از کارمند فروشگاه می­پرسد که آیا می­داند کفتربازها بعد از ترک کردن شهر به کدام سمت رفته­اند. کارمند مطمئن نیست اما فکر می­کند آن­ها با خانواده­ی گارو معامله کرده­اند. جورجی، بیلی را قانع می­کند که در راه برگشت به خانه برای پرسش از خانواده­ی گارو به آن جا سر بزنند. از آن­جا می­توانند راه دیگری برای رفتن به خانه انتخاب کنند.

به هنگام غروب، جورجی و بیلی به املاک گارو می­رسند. یک دختر مو قرمز کوچک به خانه می­دود تا به مادرش بگوید مهمان دارند. مادر دختر از دیدن آن ها چندان خشنود نمی­شود و او نیز فکر می­کند بیلی،‌ جورجی را کتک زده است. جورجی تلاش می­کند تا خانم گارو را قانع کند که به دنبال شخصی می­گردد.

وقتی او آگاتا را توصیف می­کند، خانم گارو فکر می­کند که او در حال توصیف دخترش دارلن است که چند هفته پیش به همراه معشوقه­اش فرار کرده است. آقای گارو بیرون می­آید تا با آنها صحبت کند. وقتی عکس آگاتا را می­بیند حالت چهره­اش به طرز عجیبی تغیر می­کند اما دیدن او را انکار می­کند. رفتار او دوستانه است اما به آن­ها می­گوید باید به داگ هالو برگردند و بعد به خانه بروند چرا که عبور از مسیر پیش رو غیر ممکن است. در راه برگشت جورجی می­ایستد تا با دخترک مو قرمز صحبت کند. او با قطعه­ای شیرین بیان دخترک را سرگرم می­کند و روبان موی او را می دزدد. جورجی مطمئن است که این روبان از همان مواد اولیه ای ساخته شده است که لباس آگاتا ساخته شده بود و این ثابت می کنند خواهرش با این خانواده دیدار کرده است.

جورجی و بیلی به نصیحت آقای گارو گوش نمی­کنند، چرا که برای برگشتن باید از دره­ای عبور کنند که پر از پشه است. جورجی روبان را به بیلی نشان می­دهد و آن دو می­ایستند تا درباره چیزهایی که ممکن است برای آگاتا اتفاق افتاده باشد، بحث کنند. چه او زنده باشد یا مرده، آن­ها مطمئن هستند خانواده گارو بیشتر از آن چه که گفتند، می­دانند. جورجی کمی محیط را می­گردد و یک غار پیدا می­کند.

در نور کم جورجی دستش به چیزی می­رسد و ان را پیش بیلی بر می­گرداند. او متوجه می­شود یک اسکناس ۵ دلاری در دست دارد. او و بیلی به غار بر می گردند و مقدار بیشتری پول و صفحات تقلبی پیدا می­کنند. آنها متوجه می­شوند که آقای گارو احتمالا در یک باند جعل گرفتار است و می دانند باید فورا آنجا را ترک کنند. آن ها در طول شب می­روند به این امید که از جنایتکاران دوری کنند. صبح، آن­ها چادر می­زنند و جورجی فورا به خواب می­رود.

وقتی که بیدار می­شود، جورجی اسلحه­ی بیلی را می­گیرد تا به شکار برود. وقتی که در حال برگشت به چادرشان است،‌ صداهایی می­شنود. بیلی به یک درخت بسته شده و او را زده­اند. آقای گارو و مرد دیگری با کلاه لبه دار از بیلی می­پرسند که آن دختر کجا مخفی شده است. بیلی تلاش می­کند تا آن­ها را قانع کند که او فرار کرده است، اما آن ها حرفش را باور نمی­کنند. مردی که کلاه دارد محیط را به دنبال جورجی می گردد. جورجی با خودش بحث می­کند که آیا باید با آن ها وارد تیر اندازی شود یا نه،‌ اما او تصمیم می­گیرد که آن­ها احتمالا آگاتا را کشته­اند و اگر کاری نکند مطمئنا او و بیلی را نیز خواهند کشت. او دامنش را در می آورد و بین ۲ تخته سنگ آویزان می کند چشم اندازش را سایه دار کند و سپس به به سمت مرد هدفگیری می­کند. او می تواند به دست مرد کلاه دار شلیک کند تا اسلحه­اش را بیاندازد. ان مرد همچنین انگشت شصتش را از دست می­دهد. در تلاش برای این که آن­ها را نکشد، جورجی هفتیر را از دست آقای گارو می­اندازد.

وقتی آقای گارو به سمت اسلحه­اش می­رود،‌ جورجی به چند اینچی انگشتش شلیک می­کند. همینطور که مردها فرار می­کنند،‌ جورجی کلاه را با یک شلیک از روی سر مرد می­اندازد. بیلی به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته است و احتمالا مصدومیت داخلی دارد. جورجی موفق می­شود او را سوار قاطر کند و جاده ی اصلی را دوباره پیدا کند.

در طول راه، بیلی به جورجی اعتراف می­کند که می­دانسته او در حال تماشای بوسه ش با آگاتا است، در نتیجه وانمود کرده است که خوشحال است. او می­دانسته که جورجی در این باره به آقای اولمستد خواهد گفت. جورجی که عصبانی شده است او را ترک می کند اما بعد متوجه می­شود اگر کمک پیدا نکند، خواهد مرد. جورجی پیش او برمی­گردد و به یک ارابه علامت می­دهد. راننده کسی نیست جز آقای اولمستد.

آقای اولمستد آن ها را به داگ هالو می­رساند، جایی که بیلی توسط یک دکتر معاینه شده است. جورجی از خستگی بیهوش می­شود و در یک اتاق هتل بیدار می­شود. ازخوشخویی آقای اولمستد برای او یک حمام گرم و لباس­های نو فراهم شده است. او به جورجی می­گوید که بیلی به او هم درباره بوسه گفته است، و او از این که به آگاتا اعتماد نکرده است، پشیمان است. همچنین به جورجی می­گوید که مسئولین به دنبال آقای گارو و همدستش هستند.

او همچنین خبرهای بدی دارد. پدربزرگ آگاتا ۲ روز قبل مرده است، و تشیع جنازه بزودی برگزار خواهد شد. جورجی به خانه می­دود. او زمانی میرسد که عزاداران در حال ترک قبرستان هستند. مادرش در اثر هیجانی که با برگشتن او به خانه دارد، او را خجالت زده می­کند. عمه­ی او، کلیو، زنی که او تا به حال ملاقات نکرده است، از ساحل شرقی آمده است تا برای مدتی کمک کند. جورجی سوال می کند که شاید نامه­ای از آگاتا رسیده باشد، اما نامه­ای نرسیده است. او روبان مو را با لباس آگاتا مطابقت می­دهد، اما همچنان مدرکی برای این که خواهرش زنده است یا مرده ندارد. او با خود می اندیشد که شاید تمام سفرش بیهوده بوده است.

زمانی که مسئولین آقای گارو و همدستش را دستگیر می­کنند جورجی تبدیل به یک فرد مشهور تبدیل می­شود. اگرچه، خانم گارو به همراه فرزند جوانترش فرار کرده است. مادر جورجی با کلانتر مک کیب، پدر بیلی، ازدواج می کند. این برای جورجی بسیار زشت است وقتی که علاقه اش را به بیلی ابراز می کند، و او قرار است با پول ازدواج کند. آن دو صحبت می­کنند، و جورجی می داند که همیشه یک پیوند بین آن دو بخاطر ماجراجوییشان باهم خواهد بود.، اما زمانی که بیلی با پولی از انجا می رود خوشحال است. جورجی چندین نامه می نویسد – یکی برای خانم گارو. چندین هفته بعد، خانم گارو برای دیدن مقبره به آنجا می­رسد. او اعتراف می­کند که جسد متعلق به دخترش، دارلن است. آگاتا لباس رسمی را زمانی که فهمید قرار است او با معشوقه اش فرار کند، به او فروخت. آقای گارو قبل از اینکه دارلین بتواند آنجا را ترک کند به او رسید. آنها دعوا کردند. دارلن اسلحه ی او را گرفت، و به صورت اتفاقی اسلحه شلیک شد و باعث مرگش شد. او جنازه را در کنار جاده رها کرد، چرا که پریشان بود و امید داشت که مسئولین باور می کنند که آن جنازه مربوط به آگاتا است.

در جولای، یک نامه از طرف آگاتا می­رسد. او زنده است و در مدیسون زندگی می­کند. او فرار کرد تا به مدرسه برود، همانطور که آرزو داشت. مادر او و کلانتر مک کیب برنامه ریزی می-کنند تا برای ماه عسل به آنجا بروند، و او می­پرسد که آیا آقای اولمستد ممکن است برای یک دیدار به همراه آنها بیاید.

باورهای مسیحی

بخشی از سرود مذهبی ۱۹ در تشیع جنازه ی آگاتا خوانده می شود. جورجی انتظار برای پرواز دسته های کبوتر ها در بالای سر را با چیزی که نوح در هنگام انتظار برای آغاز باران حس کرده است، مقایسه می کند. جورجی می داند خدا درباره انسان هایی که چیزی را بدون اجازه می­گیرند چه حسی دارد، اما یک یادداشت بدهکاری در فروشگاه پدربزرگش جا می­گذارد تا بعدا بتواند پول چیزهایی را که از فروشگاه برداشته از بپردازد.

او به مادر و پدربزرگش گفت که فکر می­کرده آشنایی آگاتا با آقای اولمستد یک گناه است زیرا او کتاب­های زیادی دارد. جورجی باور دارد وقتی یک شخص در حال مردن است، او به صورت فرضی برای دعا و آمرزش و تسلیم روحش به خدا وقت دارد. همین که جورجی به شلیک کردن به آقای گارو و همدستش می اندیشد، او درباره اینکه چه اتفاقی برایش می افتد اگر در تیراندازی کشته شود اذیت می­شود. او ادعا می­کند که به کلیسا می­رود، اما هرگز آن شوقی که خواهرش نسبت به خدا و دعا داشت را ندارد.

او متوجه می شود باور این که خدا می تواند او را از دیگر دخترهای ۱۳ ساله جهان متمایز کند سخت است. اگر او میداسنت زندگیش مانند شعمی که به آن فوت کرده­اند، پایان می­یابد، هرگز نگران کشتن جنایتکاران نمی­شد. اما اگر شانسی هست که خدا و زندگی ابدی وجود داشته باشد، او از مردن می­ترسد. او با خدا معامله می­کند که اگر او را زنده نگه دارد، بزودی راجع به بعضی چیزها صحبت کنند.

آقای گارو به مسئولین می گوید که جورجی به اندازه ی یک مار در باغ بهشت مخفی کار است. او همچنین او را دختر شیطان می خواند. چندین بار جورجی هنگامی که چیز ها درست اتفاق می افتند فریاد می زند “خدا را شکر”. مادر جورجی به او می­گوید وقتی که بیلی ازدواج کرد، او اشک شوق ریخت. همسر او، پولی، زمانی که اشک­های او را پاک می­کرده مانند یک فرشته در حال اهدای یک موهبت بنظر می رسد.

دیگر نظام های باور

جورجی درباره زندگی بعد از مرگ فکر می کند، که آیا ما برای گناهانمان تنبیه می شویم یا زندگیمان مانند خاموش شدن شعله ی یک شمع به پایان می رسد.

نقش قدرت

پدر جورجی زمانی که او ۳ ساله بود، ناپدید شد. از ان پس او پیش مادر و پدربزرگش زندگی کرده است. هردوی آن ها سخت گیر و مهربان هستند، و او را بسیار دوست دارند. آن ها می دانند جورجی تا زمانی که به دنبال آگاتا نگشته است راضی نخواهد شد. پس به صورت مخفیانه با بیلی ترتیبی می­دهند تا از او در سفرش محافظت کند.

ناسزا/خشونت

کلماتی با حسن تعبیر به جای “لعنت” و “لعنت خدا” استفاده شده است.

خشونت در این کتاب به صورت ترسیمی نیست، با اینحال شرایط جنازه در ابتدای داستان پریشان کننده است. جنازه صورت نداشت،‌ فقط یه توده مو و بدون دست. حیوانات بعد از مرگش این بلا را سرش آورده بودند. آقای گارو و همدستش بعد از بستن بیلی او را چندین بار مشت می­زنند. زمانی که همدست تهدید می کند که با قنداق اسلحه به صورت بیلی ضربه می­زند، جورجی با اسلحه­اش به دست او شلیک می­کند. اثر برخورد گلوله شصت او را از جا می­کند. جورجی به اسلحه­ی در دست آقای گارو و به زمین جلوی پای او شلیک می کند تا اجازه ندهد او هفت تیرش را بدست بگیرد. او کلاه را با یک شلیک از روی سر همدستش می اندازد.

بوسیدن/رابطه جنسی/همجنسگرایی

بوسه ی بین آگاتا و بیلی در مرکزیت داستان است. به طور گرافیکی توصیف نشده است. جورجی به عروسی بیلی و پولی نمی رود اما به او می گویند آنها چنان با صمیمیت یکدیگر را بوسیدند که همه­ی بزرگسالان روی خود را برگرداندند. چندین بار در طول سفرشان، جورجی مجذوب چهره و اندام بیلی می شود. او(بیلی) در زیرپوش بلندش می­خوابد و جورجی درباره بدن او بسیار آگاه است. زمانی که جورجی از یک گروه از مردان می­پرسد که آیا آگاتا را دیده اند، یکی از آنها به صورت شوخی می­گوید وقتی که دوستش نگاه کردن به دخترهایی مانند او را دوست دارد، باید به آن ها پول بدهد تا او را همراهی کنند.

یادداشت های اضافی

الکل: جورجی به بطری های خالی جین به عنوان هدف تمرینی شلیک می کند.

__________________________________________________________________________________________________________

یادداشت منتشر شده در محله کیرکوس درباره کتاب کبوترهای وحشی

در سال ۱۸۷۱، در شهر کوچک پلاسید، در ویسکانسین، خواهری گم می شود و یک ماجراجویی بزرگ آغاز می شود.

دلشکسته بخاطر پایان یک معاشقه­ی امیدبخش، آگاتا بارکهارت بدون یک خداحافظی خشک و خالی با خواهر کوچکترش، جورجی، فرار می­کند. وقتی کلانتر برای پیدا کردن و بازگرداندن آگاتا اقدام می­کند، او خواهر پر جنب و جوشی را که جورجی می­ستاید، باز نمی­گرداند، بلکه یک جسد غیرقابل شناسایی که لباس­های رسمی آگاتا را به تن دارد، برمی­گرداند. جورجی با اینکه تنها کسی است که باور دارد این جسد خواهرش نیست، در تاریکی شب مخفیانه فرار می­کند، برای دنبال کردن رد پای آگاتا مصمم است، تا بتواند معمای نا پدید شدن او را حل کند و امیدوار است او را به خانه باز گرداند. در کمال تعجب جورجی، او برای این سفر به عشق سابق آگاتا پیوسته است. و عجب سفری است، مملو از شیرهای کوهی، تیراندازی، و خواستگاری. شخصیت­ها و محیط واقعا به یاد ماندنی.ـ مخصوصا توصیف پدیده­ی شگفت­انگیز لانه­سازی و مهاجرت کبوترهای مهاجر- و برملا شدن تدریجی معمای ناپدید شدن آگاتا کنار گذاشتن این کتاب را سخت می­کند. اگرچه محتوای اصلی داستان، سرگذشت جورجی است، که نو، بسیار خنده دار و بسیار دلپذیر برای خواندن است.

داستان جورجی تصورات خوانندگان را در همان جمله­های ابتدایی تسخیر می­کند و آن­ها را تا صفحات پایانی گروگان نگه می­دارد. (داستان­های تاریخی ۹-۱۲)

______________________________________________________________________________________________

یادداشت درباره کتاب کبوترهای وحشی منتشر شده در سایت سیکستی سکند ریکاپ

 

در "کبوترهای وحشی" اثر امی تیمبرلیک، شخصیت اصلی جورجی، دختری جوان و امروزی با استعدادی برای بیان چیزهایی که در ذهنش وجود دارد، است و مخاطبانش را هدف قرار می­دهد. و در همین حال این دهان جورجی است که باعث مشکلاتش می­شود. و این اسلحه و مهارت تیر اندازی دقیقش است که او را نجات می­دهد. مشکل از آنجا شروع می­شود که آگاتا، خواهر جورجی مرده پیدا می­شود، و جورجی قانع شده است که این پایان داستان نیست. اما یک دختر ۱۳ ساله در سال ۱۸۷۱ در ویسکانسین چه خواهد کرد؟ خب در مورد جورجی دست به سینه نشستن و دوشیزه بودن در کار نیست. در عوض، او دست به کار می­شود تا در مقابل طبیعت وحشی ویسکانسین – انسان و غیر آن – شجاعت نشان داده و از خواهرش خبری برگرداند. تا حقیقت را باز گرداند. مطمئنا او به اسلحه­اش نیاز خواهد داشت، اما همانگونه که جورجی در طی این معمای دلپذیر تاریخی متوجه می­شود که او به چیز دیگری نیز نیازدارد: قلبش.

پشت صحنه

"کبوترهای وحشی" اثر امی تیمبرلیک دارای بخشی معمایی، بخشی تاریخی-ماجرایی، بخشی وسترن، و بخشی درباره رستگاری است. نتیجه­ی همه­ی این­ها چه خواهد شد؟ خواهید دید.

در شهر پلاسید، در ویسکانسین، سال ۱۸۷۱ است و چیزها برای جورجی بارکهارت ۱۳ ساله در حال تغیر هستند. مهاجرت کبوترها به شهر رسیده است. و آگاتا، خواهر بزرگتر جورجی، در حال آشنا شدن با دو خواستگار است و علاقه ش برای رفتن به دانشگاه را بیان می­کند. اما وقتی جورجی راجع به چیزی که به او مربوط نمی­شود، صحبت می­کند. نه تنها همه چیز موقتا تغیر می­کنند، بلکه در پایان آگاتا ناپدید می­شود و وقتی برمی­گردد، فقط یک جنازه است.

ناراضی از این نتیجه، جورجی برای ماجراجویی تقریبا مرگبارش به راه میافتد - تا از این که واقعا چه اتفاقی برای خواهرش در حیات وحش جنگل افتاده است پرده بردارد. در این روند، او با چند زندگی وحشی ناخوشایند – انسان و حیوان – رو به رو می­شود و متوجه می­شود که نیاز به رستگاری همگانی است، اما باید با کسانی که دوستشان داریم آغاز شود.

چیزهای زیادی درباره "کبوترهای وحشی" وجود دارد که بتوان از آنها لذت برد و با جورجی آغاز می­شود، کسی که تیراندازی ماهر و شخصیتی بسیار جذاب است. به آن عناصر معما، جذابیت حیات وحش، غرب وحشی و درسی درباره ی بخشش که همه ی ما می­توانیم با قلبمان یاد بگیریم، را اضافه کنید و نتیجه­ی آن کتاب "کبوترهای وحشی" است، کتابی که کاملا ارزش خواندن دارد.

__________________________________________________________________________________________________________

 

یادداشت منتشر شده در سایت هیستورایکال ناول سوسایتی درباره کتاب کبوترهای وحشی

 

در ۱۸۷۱، جورجی برکهارت ۱۳ ساله نمی­پذیرد جسدی که در داگ هالوی ویسکانسین پیدا شده است، جسد خواهر بزرگترش آگاتا است. انکار او ممکن است به جا باشد چرا که او برای نامزد آگاتا فاش کرد که آگاتا را در هنگام بوسیدن مرد دیگری دیده است. بعد از آن آگاتا به همرا کفتربازها شهر را ترک کرد و سپس یک جنازه که لباس­های آگاتا را به تن داشت پیدا ?

  • برچسب های مرتبط: