بخرید و 500 تومان تخفیف در خرید بعدی دریافت کنید !

اریک

اریک دانش آموزی غریبه است که به حومه شهر رفته است و در آن جا با خانواده ای زندگی می کند. اگرچه همه سعی می کنند با او مهربان باشند و اتاقی خوب برایش فراهم کنند و او را به گرذش ببرند ...

Give a Name

5,000 تومان

موجود

افزودن به لیست دلخواه

99 قلم

50
9786006753478
1393
1
شان تن
مسعود ملک یاری
خشتی
ترجمه
کودک و نوجوان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


این کتاب با نام «ERic» در سال 2008 توسط انتشارات تمپلر در انگلستان به چاپ رسیده است و مخاطبان اصلی آن، کودکان هستند.
اریک دانش‌آموزی غریبه است که به حومه شهر رفته و در آنجا با خانواده‌ای زندگی می‌کند. اگرچه همه سعی می‌کنند با او مهربان باشند، اتاقی خوب برایش فراهم کنند تا او را به گردش ببرند اما اریک ترجیح می‌دهد در پستوی آشپزخانه بماند. او به چیزهای عجیبی علاقه نشان می‌دهد و بسیار مهربان و قدردان است...
آغاز داستان «اریک» این‌گونه است: چند سال قبل مهمانی خارجی داشتیم که مدتی پیش ما زندگی می‌کرد. اسمش چنان سخت بود که نمی‌توانستیم درست صدایش کنیم،‌ ولی او اهمیتی نمی‌داد. به ما گفت «اریک» صدایش کنیم.
در قسمتی از این کتاب می‌‌خوانیم:
با این همه، اگر روزی اریک را خوشحال می‌دیدم، تعجب می‌کردم؛ او آن‌قدر مبادی آداب بود که اگر چیزی هم آزارش می‌داد، لام تا کام حرف نمی‌زند. چند باری یواشکی از لای در نگاهش کردم. ساکت و بااشتیاق درس می‌خواند. همیشه به این فکر می‌کردم که در سرزمین ما چه چیزی به مذاق او خوش می‌آید.
من مدت‌ها مشتاقانه چشم‌ به راه مهمان خارجیمان بودم و، حالا که این‌جا بود، خیلی چیزها بود که می‌خواستم نشانش بدهم. ولی فقط یک بار توانستم راهنمای گردشش بشوم و در نقش آدمی همه‌چیزدان و سرشار از فکرها و نظرهای جالب قرار بگیرم. خوشبختانه اریک خیلی کنجکاو بود و همیشه یک خروار سوال داشت.
هرچند، سوالاتش آن‌طوری نبود که من انتظار داشتم. بیشتر وقت‌ها فقط می‌توانستم بگویم: «راستش، مطمئن نیستم» یا «همینه که هست» و به نظرم این جواب‌ها خیلی به دردش نمی‌خوردند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخشی از کتاب «اریک»

با این همه، اگر روزی اریک را خوشحال می‌دیدم، تعجب می‌کردم؛ او آن‌قدر مبادی آداب بود که اگر چیزی هم آزارش می‌داد، لام تا کام حرف نمی‌زند. چند باری یواشکی از لای در نگاهش کردم. ساکت و بااشتیاق درس می‌خواند. همیشه به این فکر می‌کردم که در سرزمین ما چه چیزی به مذاق او خوش می‌آید.

من مدت‌ها مشتاقانه چشم‌ به راه مهمان خارجیمان بودم و، حالا که این‌جا بود، خیلی چیزها بود که می‌خواستم نشانش بدهم. ولی فقط یک بار توانستم راهنمای گردشش بشوم و در نقش آدمی همه‌چیزدان و سرشار از فکرها و نظرهای جالب قرار بگیرم. خوشبختانه اریک خیلی کنجکاو بود و همیشه یک خروار سوال داشت.

هرچند، سوالاتش آن‌طوری نبود که من انتظار داشتم. بیشتر وقت‌ها فقط می‌توانستم بگویم: «راستش، مطمئن نیستم» یا «همینه که هست» و به نظرم این جواب‌ها خیلی به دردش نمی‌خوردند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با «شان تن» نویسنده و تصویرگر کتاب «اریک» بیشتر آشنا شوید:

شان تَن در سال ۱۹۷۴ در حومه ی شمالی شهر پِرس در غرب استرالیا زاده شد. در مدرسه به عنوان "بهترین طراح" مشهور بود، امری که کوتاه قدترین بودن او را تا حدودی جبران می کرد.
او در سال ۱۹۹۵ در رشته ی هنرهای زیبا و ادبیات انگلیسی از دانشگاه WA) Western Australia ) دانش آموخته شد و در حال حاضر به عنوان طراح گرافیک، نویسنده و تصویرگر مشغول به کار است. او کار طراحی و نقاشی خود را با کشیدن تصویر برای داستان های ترسناک و علمی تخیلی در یک مجله ی کوچک ویژه نوجوانان آغاز کرد و در حال حاضر بیشتر وقت و انرژی خود را بر روی خلق و طراحی کتاب های تصویری گذاشته است. آثار شان تَن جوایز داخلی و بین المللی بسیاری دریافت کرده است. مهم تر این که او در سال ۲۰۰۸ به عنوان تصویرگر برگزیده ی استرالیا کاندیدای دریافت جایزه ی هانس کریستین اندرسنشد. او در سال ۲۰۱۱ نیز موفق شد جایزه یادبود آسترید لیندگرن، گران ترین جایزه ادبیات کودک جهان را به دست آورد. کتاب های او تا کنون در بسیاری از کشورها شناخته شده و به زبان های بی شماری ترجمه شده است.
شان تَن در مورد دوران کودکی خود می گوید: "پدرم مهندس معمار بود و مادرم علاقه ای عجیب به کشیدن تصاویر غول پیکر دیزنی بر روی دیوار اتاق من و برادرم داشت. در کل من دوران کودکی بسیار شاد و پر از داستان و تصویری داشته ام. مادرم زمانی که ما کوچک بودیم عادت داشت برایمان کتاب بخواند. البته خانواده ی من چندان "ادبیاتی" نبود و کتاب ها را با وسواس و سخت گیری انتخاب نمی کرد. این امر در رابطه با فیلم و برنامه های تلویزیونی هم صادق بود. یکی از داستان هایی که مادرم در کودکی برای من خواند و عجیب بر ذهن من تاثیر گذار بود داستان مزرعه ی حیوانات اثر جورج اورول بود. داستانی که به احتمال قوی مادرم فکر کرده بود برای بچه ها خلق شده است. هیچ کدام از ما مفاهیم سیاسی موجود در داستان را دریافت نکردیم اما همه ی ما موافق بودیم که داستان بسیار زیبا و هیجان انگیز است. من هنوز هم گاهی اوقات به این داستان فکر می کنم و از آن به عنوان منبع الهام و مرجع نوشته ها و تصاویرم استفاده می کنم، چراکه مزرعه ی حیوانات داستانی است ساده، مضحک و صادق. اولین کتاب تصویری ای که می توانم از دوران کودکی خود به یاد بیاورم کتاب شعر ترسناکی است با نام" اسب سوار بی سر امشب خواهد آمد". کتاب نوشته ی جک پریلوتسکی بود با تصاویری مرموز و غیرعادی با تکنیک قلم و مرکب اثر آرنولد لوبل. هنوز هم می توانم تک تک تصاویر کتاب را هرچند محو به یاد بیاورم. خوب در خاطرم هست که این کتاب را بارها و بارها از کتابخانه به امانت گرفتم. در واقع هر چیزی در رابطه با هیولاها، موجودات فضایی و غیر واقعی و روبات ها مرا به خود جذب می کرد. نخستین کتابی را که خودم با تمامی پس اندازم در هفت سالگی خریدم خوب به یاد دارم. کتابی بود مملو از تصاویر دایناسورها، تصاویری که آن را بارها تماشا کردم و سعی می کردم آن ها را کپی و نام تمامی دایناسورها را حفظ کنم."
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشت عاطفه جوینی درباره کتاب «اریک»

نگاه به قد و قوارۀ کوچکش نکنید. او برخلاف ظاهر عجیبش آن‌قدر دوست‌داشتنی است که درجا عاشقش می‌شوید. می‌پرسید چطور؟ می‌گویم! اسم این پسر کوچک «اریک» است. درست است که ظاهرش با ما فرق دارد و چشم‌هایش در نگاه اول ممکن است کمی ترسناک به نظر برسند اما نه! فکرهای اریک آن‌قدر زیبا هستند که مثل ستاره‌های پرنور اطراف هرچیزی باشند آن را روشن و درخشان می‌کنند. او با تمام هم‌سن‌وسال‌هایش یک فرق اساسی دارد و آن هم کارهایی است که انجام می‌دهد و همین تفاوت باعث دوست داشتنی شدنش می‌شود. ذهن او پر از سؤال‌های بزرگ و کوچک است که کسی جواب‌شان را نمی‌داند؛ اما اریک هیچ وقت دست از سوال‌هایش بر نمی‌دارد. او به ما یادآوری می‌کند چه چیزهایی را خیلی وقت است فراموش کرده‌ایم و یا تا حالا بهشان فکر هم نکرده‌ایم.

 

اریک قرار است برای مدتی مهمان‌خانۀ دوستش باشد. در روزهایی که او آنجاست اتفاقاتی می‌افتد که بیش از پیش او را به عضو فراموش‌نشدنی خانواده تبدیل می‌کند. اریک پسر خوب و مؤدبی است که بیشتر از اینکه همبازی کسی باشد، رفیق خوبی برای خودش است. او بیشتر اوقات کتاب می‌خواند، به گردش می‌رود، فکر می‌کند و با دقت همه‌چیز را مورد بررسی قرار می‌دهد.

 

از آقای «شان تن» باید ممنون باشیم ما را با اریک آشنا کرد و باعث شد بیشتر از قبل حواسمان به آدم‌های دوروبرمان باشد. اریک یادمان می‌اندازد بهترین اتفاق زندگی‌ این است که همدیگر را با تفاوت‌هایمان دوست داشته باشیم. بعد از تمام کردن کتاب، اریک تازه سروکله‌اش توی زندگی‌مان پیدا می‌شود. او را همه‌جا می‌بینیم و از بودنش در گوشه و کنار ذهنمان لذت می‌بریم. این یعنی اینکه داستان اریک هیچ‌وقت قرار نیست تمام شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مصاحبه با «شان تن» نویسنده و تصویرگر کتاب «اریک»

شان تن در حومه شمالی ناحیه پرت در غرب استرالیا بزرگ شد. او از دانشگاه" دبلیو- ای" در سال ۱۹۹۵با مدرک دوگانه هنرهای زیبا و ادبیات انگلیسی فارغ التحصیل شد و در حال حاضر به صورت هنرمند و نویسنده ای آزاد و تمام وقت درشهر ملبورن استرالیا کار می کند. 

کتاب های او شامل: "خرگوش ها"، "درخت قرمز"، "داستان هایی از خارج از شهر" و "ورود" است. آخرین کتاب او " پادشاه پرنده" (The Bird King) گنجینه ای است ازطراحی هایش  که پشتوانه   کارهای دیگر اوست. 

شان همچنین به عنوان طراح تئاتر و طراح اولیه  نقاشی های فیلم : "هورتن صدای هو می شنود" و  وال ای (Wall-E) کار کرده است و امسال برنده اسکار در فیلم کوتاه: "چیز گمشده"  شد.  او جایزه معتبر" یادبود استرید لیندگرن" را به افتخار کمک و همکاری در ادبیات بین المللی کودکان در سال ۲۰۱۱ دریافت کرد.

گفت و گوی بنیاد بوک تراست را با این نویسنده و تصویرگر بخوانید:

شما اشاره کرده اید که مخاطب کتاب های شما باید بتواند تصویرهای شما را بخواندو این که این کتاب ها باید به ذهن و قلب خواننده کتاب تلنگر بزند. آیا می توانید در این باره بیشتر توضیح دهید؟

من دوست دارم از هر آن چه که بیش از اندازه به فرهنگ خاصی ارتباط پیدا می کند یا برای درکش به اطلاعاتی بیشتر از آن چه که می شود از یک تصویر فهمید نیاز دارد، پرهیز کنم. به عبارت دیگر من از نمادها و اشاره ها به طور ویژه آن هایی که  برای رسیدن به یک تفسیر مناسب از داستان مشکل ساز هستند استفاده نمی کنم.  

برای نمونه در کتاب "خرگوش ها" تعداد زیادی از نشانه ها و نمادها از تاریخ و هنر استرالیا بود، اما برای درک داستان نیازی به شناختن آن نشانه ها نیست.  این نشانه ها بیشتر به مانند داربستی هستند که بر پایه آن ها، ایده هایی قابل درک در همه جهان ساخته می شوند: این مفهوم جهانی در کتاب خرگوش ها، ساختن یک جهان موازی بود. در این جهان موازی می خواستم این حس را منتقل کنم که چقدر عجیب و غریب است که  توسط موجوداتی ناشناخته مورد استعمار قرار بگیریم.

در نتیجه، این داستان به همان اندازه برای شخصی از کشور برزیل یا لاپلند قابل درک است که  برای یک استرالیایی، و به همان اندازه برای کودکان قابل درک است که برای بزرگسالان. در یک داستان سورئالیستی، هر کس داستان را از یک فاصله مشترک می بیند و درک می کند. 

 

شما گفته اید که یک داستان خوب برای کودکان، می تواند داستان خوبی برای بزرگسالان نیز باشد. آیا تاکنون به نوشتن داستان برای مخاطبان بزرگسال اندیشیده اید؟

در واقع من هنگام نوشتن مخاطب بزرگسال را در نظر دارم، یا دست کم برای مخاطب عام می نویسم که می تواند شامل کودکان هم باشد. اما این معمولا یک مسئله ثانوی است. نکته این است که من فکر می کنم همیشه داستان هایم بدون این که در نظر گرفته باشم تا به طور خاص در مورد کودکان باشد به هرعلتی به دوران کودکی ختم می شود. این اتفاقی است و باعث می شود که داستان مخاطب کودک را نیز دربر بگیرد. برای من نوع نگرش یک کودک به دنیا، به عنوان یک انسان جدید جالب است و این که چگونه این موضوع به موازات تجارب یک بزرگسال از دنیا پیش می رود. تجربه هایی مانند مهاجرت، استعمار و تجربه های دیگر. 

شما گفته اید که می خواهید محدودیت سی و دو صفحه ای برای کتاب های تصویری را بشکنید. نظرتان در مورد دیجیتال کردن کتاب های تصویری چیست؟  فکر می کنید این موضوع چه تاثیری  در انتشار و خواندن کتاب دارد؟ آیا علاقه مند به تطبیق این روش با کتاب های موجود خود دارید؟ 

من در مورد این موضوع دید روشنی دارم و فکر نمی کنم که هر ابزاری ذاتا خوب یا بد است. سوال این است که چگونه از آن وسیله واقعا به صورت عاقلانه یا مناسب استفاده شود. مثل پیشرفت از نقاشی در غار گرفته تا چاپ مطبوعات.

من فکر می کنم ما هنوز در روزهای اولیه هستیم، روزهایی که ابزارجدید کم و بیش از ابزار قدیمی به طرز ناشیانه ای تقلید می کنند، اما سرانجام این ابزار راه بیان خویش را پیدا خواهند کرد و شما کارهای خلاقانه ای را به خصوص برای صفحه های نمایش الکترونیکی خواهید دید.  در مورد خود من، فکر می کنم که در حال تطبیق دادن خود با روش های  جدید (دیجیتال کردن کتاب ها) هستم. همان طور که از قبل شروع به این کار در مورد تئاتر وتولیدات انیمیشن کرده ام.

 درباره ارتباط بین دور نمای خیالی و حس تشخیص ما از گذشته، حال و آینده چه فکر می کنید؟

 وقتی که فکر کنید می بینید که در واقع همه چیز خیالی است. تفاوت تنها در درجه و زمینه خیالی بودن است. حتی زمانی که به چیزی که درست جلوی شما قرار دارد می نگرید یک فعالیت تخیلی درحال انجام است که مقدار زیادی از آن به صورت خودکار و ناخودآگاه انجام می شود. البته همین اتفاق در هنگام خواندن نیز صورت می گیرد. این عمل هنگامی که ما به گذشته یا آینده می اندیشیم افزایش می یابد چرا که گذشته و آینده وجود خارجی ندارند و تنها در فکر ما هستند. داستان های خیالی، غیر خیالی و تصاویر هم این گونه  هستند. من به طور ویژه به استفاده از تاریخ به عنوان زمینه ای برای داستان سرایی علاقه مندم. به این سبب که تاریخ بسیار به یک جهان تخیلی از پیش تعریف شده نزدیک است. 

 

شما روندی را که برای آماده کردن تصویرهای کتاب های تان انجام می دهید را در وب سایت تان توضیح داده اید. آیا تاکنون پیش آمده که بخشی از کار را به شکل دیجیتالی انجام دهید؟

بله، درآغاز و پایان کار، اما  نه در بخش میانی آن.  یعنی جایی که همه چیز را کنار هم گذاشته و از ابزار سنتی مانند کاغذ، رنگ، چسب و کولاژ و تمام چیزهای فیزیکی استفاده کرده ام. من در کشیدن طرح های ساده اولیه و تمرینی، اسکن کردن تصویرها، بریدن آن ها و جابه جا کردن عناصر آن ها در فوتو شاپ از روش دیجیتال استفاده می کنم. پیش از این عادت داشتم که این کارها را با قیچی کردن و چسباندن انجام بدهم. استفاده از روش دیجیتال راه بسیار خوبی است برای امتحان کردن زمینه های مختلف از کنار هم گذاشتن متن و تصویر، تا بتوانم به بهترین شکل چیدن آن ها در کنار هم برسم.  

من گاهی در پایان کار یک تصویرسازی، از چند ترفند برای اسکن کردن تصویرها استفاده می کنم که معمولا فقط شامل تنظیم رنگ ها و ایجاد تضاد در آن ها است. اما گه گاهی هم چیزهایی مانند ترک یا لکه و یا تغییری در بافت تصاویر می دهم. ( شما این تغییرات را کم و بیش در کتاب "The Arrival" می بینید.)

کتاب "The Lost Thing" در سال گذشته دربرنامه Booked Up در انگلستان قرار گرفت. بنیاد بوک تراست از طریق این برنامه، کتاب های داستانی و غیر داستانی را برای کتابخانه های مدرسه ها می فرستد تا آن ها را با کتاب های مناسب تجهیز کند و فرهنگ خواندن را در میان کودکان و نوجوانان ترویج کند. آیا این برنامه مخاطبان جدیدی را به شما معرفی کرد؟

بله، من چند ایمیل از کودکان در انگلستان دریافت کردم. در بیشتر ای میل ها کودکان از من خواسته بودند تا در انجام تکالیف مدرسه به آن ها کمک کنم. البته همیشه  خوب است که دانش آموزان ابتدایی را تشویق به تحقیق کرد! در این مسئله تردیدی نیست که این برنامه سال گذشته کتاب را به خوانندگان جدیدی معرفی کرد که در صورت نبود این برنامه آن ها این کتاب را نمی شناختند. من فکر می کنم که اگر به این کتاب سطحی نگاه کنید  به نظر کاملا عجیب و غریب و نامفهوم می آید. اما اگر کمی برایش وقت بگذارید آن را خودمانی و قابل درک خواهید یافت. به هر حال معرفی این کتاب از طریق برنامه کتاب خوانی راه مناسبی  برای ورود به دنیای آن خواهد بود.

این کتاب بیش از ده سال پیش در استرالیا چاپ شد و من گه گاهی به جوانانی برخورد می کنم که دهه بیست سالگی شان را می گذرانند. آن ها به من می گویند که در دبستان آن ها را مجبور به خواندن این کتاب کرده اند اما هنگامی که بزرگ شده اند از خواندنش لذت می برند. من فکر می کنم که بسیاری از خوانندگان بزرگسال کتاب هایم را به همین شکل به دست آورده ام. بنابراین باید کمی صبر کنم تا کودکانی که کتاب هایم را خوانده اند رشد کرده و بزرگ شوند!  

یک  دختربچه پرورشگاهی که در شهرناتینگهام انگلستان زندگی می کند گفته است که اریک (نام کتابی از شان تن) رادوست دارد و واقعا توانسته است با داستان ارتباط برقرار کند.آیا موارد مشابه دیگری از مردم دارید که داستان های شما به آن ها کمک کرده باشد؟

بله، این مورد که اشاره کردید از جالب ترین و شگفت انگیزترین نظرات بود. باید این را به خاطر بسپارید که اغلب هنرمندان و نویسندگان با انگیزه های شخصی خودشان کار می کنند  و نه برای ارضای مخاطبان. در همین حال، خوانندگان می توانند به دنبال یک احساس جهانی مشترک، ارتباط بسیار نزدیکی با نویسندگان و هنرمندان برقرارکنند. در بسیاری موارد من خوانندگانی داشته ام مثلا در مورد کتاب " درخت قرمز" که گفته اند این کتاب زندگی آن ها را نجات داده است. هم به شکل استعاره هم به معنای واقعی کلمه. یعنی زمانی که افسردگی را تجربه می کرند و زمانی که به خودکشی فکر می کردند. من هرگز فکر نمی کردم که کتاب من بتواند در این موارد به کسی کمک کند، اگرچه چندان هم بی معنی هم نیست چرا که خود من در طول نوشتن داستان، افسردگی را تجربه کردم.

 

شما جوایز زیادی برای کارهای تان برده اید، حضور شما در اسکار و بردن جایزه "یادبود آسترید لیندگرن" برای شما چه معنایی داشت؟ جایزه های تان را در کجا نگهداری می کنید؟     

برای یک پاسخ کوتاه، هر دو جایزه برای من کاملا باور نکردنی بودند، البته همزمانی آن ها نیز بسیار عجیب بود. بودن در مراسم اسکار مانند گذاردن گامی حاشیه ایی و نا مانوس درون یک دنیای نا اشنا بود. من یک فیلم ساز با تجربه نیستم، در واقع در کار فیلم سازی کمی فضولی  کرده ام!، جایزه "یادبود آسترید لیندگرن"  برای من به عنوان یک نویسنده و تصویرگر جایزه با ارزش و جامعی بود. جایزه ایی که برای اهدای آن تحقیق عمیقی از کار من در طول بیش از پانزده سال شده بود.

من مجسمه اسکار را بعضی اوقات در خانه نگهداری می کنم اما بیشتر اوقات در استودیوی تولید، جایی که فیلم ما ساخته شد. دریافت این جایزه یک تلاش دسته جمعی بود نه یک تلاش یک نفره (من احساس نمی کنم که این جایزه فقط متعلق به من است). گواهی نامه جایزه آسترید لیندگرن حجم بزرگی دارد و هنوز در راه است. فکر می کنم در سفارت سوئد در شهر کانبرا باشد. مطمئن نیستم با توجه به حجم بزرگ آن در کجا بگذارمش چون جای کافی در روی دیوار نداریم!