بخرید و 1,000 تومان تخفیف در خرید بعدی دریافت کنید !

دروغگو و جاسوس


آرام باش! جاسوس ها نمي ترسند
جورج دوازده ساله، در آپارتمان جديد با همسايه شان امن تر دوست مي شود. امن تر مي خواهد راز آقاي ايكس را كه هر روز با يك چمدان مي آيد و مي رود و يك كلمه هم با كسي حرف نمي زند، كشف كند. در اين ميان جورج با پيوستن به انجمن جاسوسي امن تر مي كوشد پرده از اين راز بردارد. اما ناگهان جاسوس به راز عجيب ديگري پي مي برد كه باورش اصلا آسان نيست... 

Give a Name

10,000 تومان

موجود

افزودن به لیست دلخواه

100 قلم

۲۲۴
9786003531482
1394
1
ربكا استيد
م‍‍‍ژگان كلهر
رقعی
ترجمه
نوجوان

معرفی کتاب:

داستان این رمان از این قرار است که جورج ۱۲ ساله در آپارتمان جدید با همسایه شان «امن تر» دوست می شود. امن تر می خواهد راز آقای ایکس را که هر روز با یک چمدان می آید و می رود و یک کلمه هم با کسی حرف نمی زند، کشف کند. در این میان جورج با پیوستن به انجمن جاسوسی امن تر تلاش می کند تا پرده از این راز بردارد. ناگهان جاسوس به راز عجیب دیگری پی می برد که اصلا نمی شود باورش کرد...
ربکا استید نویسنده این رمان، از وقتی کودک بوده دوست داشته بنویسد و معتقد است خوش شانس بوده که نویسنده های شهرش به مدرسه او آمده و یک مجله مدرسه ای منتشر شد.
کتاب «دروغگو و جاسوس» افتخارات زیادی را برای نویسنده اش به ارمغان آورد. او به خاطر این کتاب جایزه گاردین را در سال ۲۰۱۳ از آن خود کرد و نامش در فهرست کتاب های خواندنی آمریکا و پرفروش های نیویورک تایمز قرار گرفت.
در قسمتی از این رمان می خوانیم:
به طرف دوربین لابی می روم و دکمه آن را فشار می دهم. تصویر در لابی روی صفحه ظاهر می شود. چاقو را محکم در دستم فشار می دهم. پاهایم سوزن سوزن می شوند. انگار من در آپارتمان یک غریبه را باز کرده ام و دارم آن تو راه می روم، همه جا را نگاه می کنم و به وسایل دست می زنم. همان حسی را دارم که موقع بادبادک بازی کنار دریا همراه بابا به من دست می دهد. انگار نگه داشتن نخ بادبادک یعنی بخشی از من آن بالابالاها توی آسمان است.
به ساعت نگاه می کنم. هر دو دقیقه صفحه نمایشگر خاموش می شود و من دکمه را می زنم تا تصویر دوباره برگردد. ۶ دقیقه گذشته و هیچ اتفاقی نیفتاده. در این مدت من ۳ بار دکمه صفحه را فشار داده ام. سوزن سوزن شدن پاهایم از بین رفته. با خودم می گویم کاش یک صندلی می آوردم و رویش می نشستم.
بعد بالاخره چیزهایی اتفاق می افتد. بچه صدا گاوی با پرستار نوجوانش وارد لابی می شود. پرستار هدفون توی گوشش گذاشته و به نظرم در کوله پشتی اش دنبال کلید می گردد. بچه صدا گاوی دور چیزی چرخ نمی زند و هیچ کاری نمی کند. انگار کمی هم ناراحت است.
من دکمه حرف زدن را فشار می دهم و می گویم: «تق! تق!»...

___________________________________________________________________________________________________________________

معرفی نویسنده:

__________________________________________________________________________________________________________________

گزیده ی از متن کتاب:

به طرف دوربین لابی می روم و دکمه آن را فشار می دهم. تصویر در لابی روی صفحه ظاهر می شود. چاقو را محکم در دستم فشار می دهم. پاهایم سوزن سوزن می شوند. انگار من در آپارتمان یک غریبه را باز کرده ام و دارم آن تو راه می روم، همه جا را نگاه می کنم و به وسایل دست می زنم. همان حسی را دارم که موقع بادبادک بازی کنار دریا همراه بابا به من دست می دهد. انگار نگه داشتن نخ بادبادک یعنی بخشی از من آن بالابالاها توی آسمان است.

به ساعت نگاه می کنم. هر دو دقیقه صفحه نمایشگر خاموش می شود و من دکمه را می زنم تا تصویر دوباره برگردد. ۶ دقیقه گذشته و هیچ اتفاقی نیفتاده. در این مدت من ۳ بار دکمه صفحه را فشار داده ام. سوزن سوزن شدن پاهایم از بین رفته. با خودم می گویم کاش یک صندلی می آوردم و رویش می نشستم.

بعد بالاخره چیزهایی اتفاق می افتد. بچه صدا گاوی با پرستار نوجوانش وارد لابی می شود. پرستار هدفون توی گوشش گذاشته و به نظرم در کوله پشتی اش دنبال کلید می گردد. بچه صدا گاوی دور چیزی چرخ نمی زند و هیچ کاری نمی کند. انگار کمی هم ناراحت است.

من دکمه حرف زدن را فشار می دهم و می گویم: «تق! تق!»...

__________________________________________________________________________________________________________________