بخرید و 2,100 تومان تخفیف در خرید بعدی دریافت کنید !

شانس ضرب در هفت

می خواهم چشم هایم را ببندم و همه چیز را متوقف کنم
بیدی دختر دوازده ساله ای است بسیار باهوش و متفاوت; دختری کنجکاو، عاشق عدد 7 و گیاهان. اما یک روز فاجعه ای برایش اتفاق می افتد: پدر و مادرش هم زمان در حادثه ی رانندگی کشته می شوند.
و حالا این بیدی است که باید تنهای تنها با زندگی جدیدش روبه رو شود...

Give a Name

21,000 تومان

موجود

افزودن به لیست دلخواه

98 قلم

416
9786003531093
1394
1
هالی گلدبرگ اسلن
پرناز نيري
جیبی
ترجمه
نوجوان

معرفی کتاب:

می خواهم چشم هایم را ببندم و همه چیز را متوقف کنم
بیدی دختر دوازده ساله ای است بسیار باهوش و متفاوت; دختری کنجکاو، عاشق عدد 7 و گیاهان. اما یک روز فاجعه ای برایش اتفاق می افتد: پدر و مادرش هم زمان در حادثه ی رانندگی کشته می شوند.
و حالا این بیدی است که باید تنهای تنها با زندگی جدیدش روبه رو شود...
هالی گلدبرگ اسلن کار حرفه ای اش را با فیلم نامه نویسی و کارگردانی شروع کرد و اولین کارگردان زنی بود که برای کمپانی والت دیزنی فیلم اکشن ساخت. هالی عاشق باغبانی است و دوست دارد اشیا را هفت تا هفت بچیند و ازشان عکس بگیرد. کتاب متفاوت شانس ضرب در هفت از سوی سایت آمازون  به عنوان بهترین کتاب سال 2013 انتخاب شد و در فهرست کتاب های پرفروش نیویورک تایمز قرار گرفت.

___________________________________________________________________________________________________________________________

معرفی نویسنده:

هالی گلدبرگ اسلن:
بیست و پنج مورد

1. من در آن آربر میشیگان به دنیا آمدم. برادر بزرگترم،تیم، 20 ماهه شده بود و در یک جعبه اسکینر که مثل یک تنگ ماهی از شیشه ساخته شده بود، زندگی میکرد. آنها من را در یکی از آن قرار ندادند. درست چند هفته پس از اینکه من به دنیا آمدم، پدر و مادرم وسایلشان را جمع کردند و به خاطر اولین شغل تدریس پدرم در دانشگاه استنفورد به راه افتادند. هیچ صندلی ماشین کودک یا چیز دیگری نبود. آنها فقط من را لای پتو پیچیدند و داخل یک سبد گذاشتند. آنها پوشک مرا روی آنتن ماشین خشک کردند. آنها یک پشت بند آبی قدیمی را با سه چرخ و تمام وسایل خود می¬کشیدند. این هم نسخه¬ای از کتاب خوشه¬های خشم ما بود.

2. پدر و مادرم در پایان سال اول خود در پالو آلتو یک خانه خریدند. آنجا خراب بود و آنها آن را تعمیر کردند. این آغاز چیزی است که تا به امروز بخشی از وجود مادر من است. او عاشق ساختمان¬ها و پروژه ها است. پشت خانه¬ی پالو آلتو درختان میوه داشت و یکی از آنها درخت زردآلو بود. آنها¬می گویند هنگامی که راه رفتن را یاد گرفتم، دوست داشتم بیرون باغ باشم. و هنگامی که درخت زردآلو در فصل خود بود، اصلا نمی¬توانستند چلوی مرا بگیرند که بیرون نروم و زردآلو نخورم تا اینکه دل درد گرفتم. ظاهرا مادم سرم داد کشیده: "نه، نه، از درخت زردآلو دور بمون!". این اولین جمله¬ی من بود. فرمانی به خودم. من به هشدار توجه نکردم. تا به امروز هم میتوانم به تنهایی یک کیسه زردآلو را بخورم.

3. وقتی 2 ساله شدم، برادر کوچکترم، رندی، متولد شد و ما دوباره اسباب کسی کردیم، این بار به اورگان. اینجا جایی است که در آن اولین خاطرات من شروع می¬شوند. پدر و مادرم دو برابر پول که از اموال کالیفرنیا به دست آورده بودند را روی خانه¬ای که توسط معمار برجسته محلی طراحی شده بود، سرمایه گذاری کردند. مدرن بود. و بزرگ. و خیلی باحال. در یک زمین خیلی بزرگ و در کنار 3000 هکتار پارک در بالای تپه بود. ما ازلحاظ اجتماعی اقتصادی یک سطح بالا رفتیم که من تا 16 سال بعد نفهمیدم. پدر و مادرم هیچ¬گاه حساب پس انداز نداشتند. و نه هیچ گونه صندوق کالج. یا حساب بازنشستگی. آنها معتقد بودند که هر دلاری که به دست می¬اید را باید خرج کرد. و آنها معتقد بودند که یک روز پدربزرگ و مادربزرگ من در شیکاگو می میرند و هر گونه مشکلات بالقوه پولی حل می¬شود. این شوخی آنها بود. پدربزرگ و مادربزرگ من، با احترام، میخواستند تا 98 و 97 سالگی زندگی کنند. اما پدربزرگ و مادربزرگ مردند، خدا رحمتشان کند، همانطور که پدر و مادرم درست گفته بودند، هزینه¬ی دانشگاه من جور شد.



4. وقتی چهار سالم بود، پدر من برای کار به عنوان مشاور به سپاه صلح رفت. ما به واشنگتن دی سی رفتیم تا او بتواند کاری را که مربوط به طراحی آزمون¬های ورودی برای آژانس¬های تازه شکل گرفته بود را انجام دهد. ما در جورج تاون زندگی کردیم و من چند خاطره دارم، اما فکر می¬کنم این خاطرات به خاطر نگاه کردن به عکس¬های قدیمی هستند...

5. در یکی از رانندگی¬های بسیار ما در سراسر کشور، ما برادر کوچکم را در یک پمپ بنزین جا گذاشتیم. ما تا حدود سی مایل بعد از آن متوجه نشدیم. آن روزها دید بسته زیاد بود. به نظر می رسید هر کس همیشه کار خود را انجام خواهد داد. پدر و مادر من خود را با بچه ها یک جورایی انسان¬هایی بدبین در نظر میگرفتند. آنها ما را مجبور کردند تا علیه ویتنام اعتراض کنیم و ما سال اول در روز زمین، به مدرسه نرویم. خانه ما پر از کتاب های جیبی بود و پدرم همیشه می خواند. اگر مجلات علمی یا مجلاای با مقالات مسخره ¬اش را نمی¬خواند، رمان می خواند. برادر بزرگم همه¬ی آن مجلات قدیمی را جمع کرد و آنها را در اتاقش نگه داشت. احتمالا برخی از آنها را در مدرسه فروخت.

6. پدرم قبل از اینکه تراشیدن سر کار جذابی باشد، این کار را کرد. اما او پشت سرش کلی مو داشت و مادرم آن را با قیچی نظافت سگ¬ها کوتاه میکرد. انگار که او گوسفند بود. هر دو پدر و مادرم عاشق مواد غذایی خوب و زمان خوب بودند. آنها عناصر تشکیل دهنده کلیدی برای یک دوران کودکی خوب است.
7. برای یک مدت طولانی ما در یک خیابان بن بست در اورگان زندگی می¬کردیم. ما به تمام همسایگانمان نزدیک بودیم. مثل یک قبیله بزرگ، با خانواده ام سر دسته¬ی آن بودند. همسایگان کناریمان بخشی از خانواده ما بودند. آنها در هر راهی سبک متفاوتی از ما داشتند — و ما با تمام وجود دوستشان داشتیم. هری یک فرد موفق در کسب و کار بود. مردی خود ساخته. او در جنگ جهانی دوم بوده و زمانی که آن را در پرل هاربر بمباران شد، آنجا بود. اما در تمام زندگی¬ام فقط یک بار شنیدم که در مورد آن صحبت کند، و آن هم وقتی بود که به خاطر مقاله¬ای در سال آخر دبیرستان با او مصاحبه کردم. هری مثل کلینت ایستوود شاد بود. او خیلی خوش تیپ بود و می دانست چگونه هر چیزی را تعمیر و یا درست کند. او مالک موفق¬ترین معدن شن در کشور بود و آن را به راه انداخت و من فکر می کنم او فراتر از رویاهای آشفته¬ی خودش در زندگی شخصی و حرفه ایش موفق شده بود. او فوق العاده سخاوتمند بود. در مورد همه چیز زندگی¬اش. و او ازدواج کرد...

8. با برتی. او سزاوار این است که یک پاراگراف برایش بنویسم. برتی بهشت بود. و اگربهشتی وجود دارد، الان آنجاست. برتی میراث مکزیکی آمریکایی بود که در لس آنجلس بزرگ شد. همه چیز مرتبط به او در مورد خانواده بود. و او مرا جزئی از خانواده¬اش در نظر می¬گرفت. بزرگترین چیزی که برای ما در حرکت به اورگان اتفاق افتاد، همسایگی با ویسس بود.


9. همسایگان دیگر هم زندگی¬ها را عوض می¬کردند. خانواده¬ی کول. و خانواده¬¬ی گلدن. کتی گلدن در تابستان کلاس پنجم از کلیولند اوهایو آمد. با پنج برادر و خواهر، و پدرش که سابقا يک خلبان جت بود و در حال حاضر یک جراح مغز و اعصاب، و مادرش ملکه زیبایی کالج، به خانه¬ی قدیمی اندرسون نقل مکان کردند و دوران خوب واقعا برگشت. من و کتی با رفتن به ولسلی از هم جدا شدیم. اگر به خاطر او نبود، من حتی برای آنجا درخواستنامه پر نمی¬کردم.

10. یادم هست چطور در مهد کودک به بچه¬ها یاد میدادند موهایشان را ببافند.

11. من تقریبا چهره¬ی همه¬ی معلمان مدرسه را به یاد می¬آورم و من می¬توانم به خاطر آورم که کلاس¬های مدرسه چه شکلی بودند. آنها درست کنار در می¬نوشتند که ناهار چیست و این مرا مجذوب خود میکرد. تا امروز من لیست غذایی را خیلی دوست دارم.

12. وقتی کلاس سوم بودم، برای یک سال به هلند نقل مکان کردیم. ما با دوچرخه¬های کوچک به مدرسه می¬رفتیم و در ذهنم چندین مایل می¬راندیم. اصلا نمیدانم طول مسیر واقعا چقدر بود. اما هر روز پیراهنی با جوراب میپوشیدم، حتی زمانی که هوا برفی بود و سنگ فرش¬ها یخ زده بودند. سه بلوک آن طرف¬تر از خانه ما یک شیرینی پزی بود و من به خاطر کوکی¬ها به آنجا می¬رفتم و من هنوز هم می¬توانم دقیقا بگویم که در ذهنم چه شکلی هستند.

13. آن تابستان ما به سراسر اروپا سفر کردیم و در چادر زندگی کردیم. من دو دست لباس، یک جفت شلوارک و یک جفت شلوار و لباس شنا داشتم. مادرم شب¬ها لباس زیر مرا در سینک¬های دست¬شویی محوطه¬ی اردوگاه می-شست. آنها همیشه خشک و سفت می¬شدند.

14. برادر کوچکم در مسیری بر روی تپه ای در ایتالیا خرابکاری کرد و همین موقع بود که آنها فهمیدند چرا ما اینقدر دل درد داشتیم. روز بعد از ما کرم زدایی شد. از آنجایی که نمی¬توانستیم با ماشین سفر کنیم، یک روز دیگر در آن محوطه¬ی اردوگاه ماندیم.

15. در یوگسلاوی، ما در یک منطقه کنترلی و یک گروه کولی اردو زدیم. کولی¬های واقعی. آنها واقعا من را می-ترساندند. اما پدر و مادرم مدام میگفتند که چقدر آنها خوب هستند و آنها من را از طناب پرشم جدا میکردند تا با دختران کولی که همه روسری و گوشواره داشتند و خب، شبیه کولی¬ها بودند، بازی کنم. اما چیزی که بیشتر از همه از دختران کولی یادم مانده این است که آنها بویی می¬دادند که انگار یک سال است حمام نرفته¬اند. من قبل از آن هرگز چنین بویی نشنیده بودم. و آنها مدام به موهای گندمی رنگ من دست می¬زدند که به گمانم به نظر عجیب و غریب بود. بعد از این جلسه بازی وحشتناک، من طناب پرشم را به آنها دادم. به یاد دارم که می¬خواستم این را به انها بدهم تا از آنها دور شوم و نگذارم به موهایم دست بزنند. اما این نظر پدر و مادرم به عنوان عمل سخاوتمندانه¬ای یاد شد، در حالی که خلاف آن بود. من به آنها رشوه داده بودم. پدرم دوربینش را درآورد و سعی کرد از من با بچه های کولی چند تا عکس بگیرد، بعد آنها درخواست پول کردند و به او سنگ پرتاب کردند. خیلی زشت شد و طناب پرش من دست آنها بود. سوال کردن درباره¬ی قضاوت پدر و مادرم را به یاد دارم. این اولین بار نبود.
16. وقتی هشت سالم بود، با یک کشتی اقیانوس پیمای از اقیانوس اطلس عبور کردیم. 8 روز طول کشید. شگفت¬انگیز بود. کشتی روی تخته¬ای مسیر بولینگ داشت. ما شب¬ها بینگو بازی می¬کردیم و وقتی حروف را در لیست پیدا میکردیم، مسابقه¬ای برای آن بود. من هشت ساله بودم و یک روز صبح حروف رو پپیدا کردم و یک شیشه عطر برنده شدم. تا دوران دبیرستان هنور آ را داشتم. از آن عطر فقط برای برنامه¬های بسیار ویژه و مدرسه استفاده میکردم و سال آخر نتوانستم تعداد زیادی از آن را تهیه کنم.

17. برای ده سال اول خانه¬ی ما در اورگان با سوزاندن خاک اره گرم می¬شد. ما اتاقی پر از خاک اره داشتیم و مادرم پنج بار در روز آن¬ها را در کوره میریخت. به طرز عجیبی، هیچ خاطره¬ای از پدرم درمورد جمع کردن خاک اره¬ها به یاد ندارم، اما می¬دانم که قطعا این کار را کرده است. جالب است.

18. مادرم چون در نیروی دریایی بود، یک بولینگ باز حرفه¬ای و همچنین ورزشکار خوبی بود. ما خانوادگی به بولینگ میرفتیم. یک بار پدرم وقتی داشت توپ را به طرف مسیر پایین می¬فرستاد، شلوارش درست از محل انشعاب پاره شد. ما بلافاصله پس از آن به خانه رفتیم و آنطور که همه¬ی ما قهقهه می¬زدیم، اصلا برای او دوست داشتنی نبود.

19. ما یک بز داشتیم. او بوی وحشتناکی می¬داد، اما من دوستش داشتم. چشمانش شبیه تیله¬های زرد رنگی بودند که به دو طرف سر بد بویش چسبیده بودند.

20. در استانبول، که من سال سوم دبیرستان را آنجا گذارندم، بز¬های مرده را در ویترین قصابی برای فروش گذاشته بودند. من هر وقت آنها را می¬دیدم،به ارنی فکر می¬کردم. اگر حساس تر بودم، تبدیل به یک گیاه خوار شده بودم، اما من عاشق کباب و بره در یک خورش خوب بودم.

21. من پاهایم را دوست دارم. فکر نمی¬کنم هیچ کس دیگری شبیهش را داشته باشد. من انگشتان خیلی کشیده¬ای دارم.

22. گاهی اوقات وقتی شروع به نوشتن میکنم، به سختی میتوانم متوقف شوم. هر کسی که من را به خوبی می¬شناسد از من ایمیلی دریافت کرده، که شبیه به سه صفحه از کتاب است. خطر شغلی. همچنین وقتی در خانه شکلات هست، به سختی میتوانم خودم را کنترل کنم. یا کاستارد تخم مرغ. یا گوشت دنده اضافی.

23. وقتی یازده سالم بود ازیک صندلی بالابر سقوط کردم و روی توده¬ای برف فرود آمدم و این آنقدر مرا ترساند که شلوارم را خیس کردم. در سمت راستم من انعطاف ناپذیر هستم و من فکر می¬کنم به دلیل سقوط است.. در این مورد مطمئن نیستم اما با عقل جور درمی¬آید. هری ویس، همسایه مهربان و شگفت انگیز، کسی بود که با اسکی برای کمک به من آمد. او همچنین به من دوچرخه سواری را آموخت.

24. وقتی کلاس هفتم بودم و در برکلی کالیفرنیا زندگی میکردیم، یک معلم فوق العاده به نام ادی هولسینگ داشتم. او یک کلاس خبرنگاری تدریس کرد و ما روزنامه درست میکردیم. یک صفحه بود، پشت و رو. یک جورایی شبیه به وبلاگ¬های امروزی. تا آخرین نفس آن کلاس و ادی را به خاطر خواهم داشت.

25. زمانی که سال آخر دبیرستان بودم، خانواده¬ام به استانبول ترکیه نقل مکان کردند. شهر و مردم با شکوه هستند. کلماتی برای توصیف شگفتی¬های آن سال وجود ندارند. و به خاطر فیس بوک، بسیاری از دوستان گذشته¬ام را دارم. خیلی ممنونم مارک زوکربرگ. طعنه نمی¬زنم. واقعا منظورم همین است.




____________________________________________________________________________________________________________________________

یک مطلب منتشر شده در رسانه:

شانس ضرب درهفت» نوشته‌ی «هالی گلدبرگ اسلن» رمانی ویژه‌ی نوجوانان است که  توسط «پرناز نیری» به فارسی برگردانده شده است. در توضیح پشت جلد آمده است: «بیدی دختر دوازده ساله‌ای است بسیار باهوش و متفاوت؛ دختری کنجکاو، عاشق عدد ۷ و گیاهان. اما یک روز فاجعه‌ای برایش اتفاق می‌افتد: پدر و مادرش هم‌زمان در حادثه‌ی رانندگی کشته میشوند. و حالا این بیدی است که باید تنهای تنها با زندگی جدیدش روبه رو شود... هالی گلدبرگ اسلن، کار حرفه‌ای‌اش را با فیلم‌نامه‌نویسی و کارگردانی شروع کرد و اولین کارگردان زنی بود که برای کمپانی والت دیزنی فیلم اکشن ساخت. هالی عاشق باغبانی است و دوست دارد اشیا را هفت تا هفت بچیند و ازشان عکس بگیرد. کتاب متفاوت شانس ضرب در هفت از سوی سایت آمازون  به عنوان بهترین کتاب سال ۲۰۱۳ انتخاب شد و در فهرست کتاب‌های پرفروش نیویورک تایمز قرار گرفت.» در بخشی از داستان می‌خوانیم: «تا آقای دل می‌پیچد به خیابان‌مان، ماشین پلیسی را توی راه ورودی پارکینگ خانه‌مان می‌بینم. همسایه‌ی جنوبی‌مان خانه‌اش را تخلیه کرده و رفته. خانه‌اش را هم گذاشته برای حراج. حتی یک تابلو روی چمن‌های سوخته‌ی حیاط جلوی خانه‌شان نصب کرده که خانه در تصرف بانک است. همسایه‌های ضلع شمالی خانه‌مان هم که مستاجرند. البته تا حالا فقط یک بار موفق شدم ببینم‌شان، آن هم دقیقا ۷ ماه و چهار روز پیش بود، یعنی درست همان روزی که به اینجا اسباب‌کشی کرده بودند. به ماشین پلیس زل می‌زنم. یعنی کسی به خانه‌ی خالی همسایه دستبرد زده؟» کتاب شانس ضرب درهفت توسط نشر «افق» منتشر و روانه‌ی بازار کتاب شده است.