بخرید و 1,900 تومان تخفیف در خرید بعدی دریافت کنید !

آتش خوارها

ساحل کیلی. اینجا گوشه‌ای کوچک از جهان است. برای دنیای بزرگ هیچ نیست. یک جای پرت، ساحلی زغال‌سنگی کنار دریای زغال‌سنگی. می‌دانم اهمیت نداریم. شاید هیچ‌چیز اهمیت ندارد. هر اتفاقی بیفتد ستاره‌ها همچنان می‌درخشند و خورشید می‌درخشد و دنیا در آن فضای تاریک و تهی همچنان می‌درخشد.

19,500 تومان

موجود

افزودن به لیست دلخواه

96 قلم

257
9786008025382
1395
اول
دیویدآلموند
رویا زنده بودی
رقعی
ترجمه
12 تا 18

معرفی کتاب:

داستان "آتش­خوارها" که در خلیج کیلی،در شمال انگلستان در طول بحران موشکی کوبا در سال 1962 رخ میدهد، با اولین برخورد بین بابی برنز 11 ساله و یک بازیگر پر از خالکوبی به نام مکنالتی (به نامگذاری ملت آتشخوار) است، که حضورش زمانی از تغییر آخرالزمانی را نشان میدهد.

 وقتی بابی مدرسه جدیدش را آغاز میکند و ظلم و ستم سادیستی دست معلمان جدیدش را تحمل میکند، از دوستان قدیمی­اش دور میشود و با تازه واردی به نام دنیل آشنا میشود که با بابی بر سر اینکه بر سر آنچه حق میداند، پایبند بماند، بحث میکند.

در همین حال، در فضای تنش جنگ قریب الوقوع، پدر بابی با بیماری­ای جدی تهدید شده است. الموند با آگاهی فوق­العاده مینویسد و روایت او قانع کننده است.

___________________________________________________________________________________________________________

معرفی نویسنده:

به عنوان یک کودک

من در یک خانواده بزرگ کاتولیک در فلینگ آن تاین بزرگ شدم: چهار خواهر و یک برادر. من همیشه می­دانستم که نویسنده خواهم شد– من داستان­هایی نوشتم و آنها را به هم دوختم و کتاب­های کوچکی درست کردم. من عمویی داشتم که چاپگر بود و در مغازه چاپ او، من عشق به کلمات سیاه در کاغذهای سفید را اموختم. من عاشق کتابخانه­ی محلی­مان بودم و رویای دیدن کتابهایی با نام خودم روی جلد آن در قفسه­های کتابخانه را داشتم. همچنین رویای این را داشتم که در نیوکاسل یونایتد بازی کنم (هنوز هم منتظر تماس هستم!). در دوران کودکی من شادی بسیاری بود، اما همچنین اندوه زیادی هم وجود داشت: یک خواهر کوجک وقتی 7 ساله بودم از دنیا رفت؛ پدرم زمانی که ما همه هنوز جوان بودیم، درگذشت؛ مادرم همیشه به طور جدی با ورم مفاصل بیماری است. اما یک دوران کودکی مانند تمام کودکی­ها بود که همه­ی چیزهایی را که یک نویسنده نییاز دارد را فراهم کرد، و الهام بخش و روشنی هر چیزی است، که من مینویسم.

 

به عنوان یک بزرگسال

بعد از مدرسه، ادبیات انگلیسی و آمریکایی خواندم. بعد از فارغ­التحصیلی، معلم شدم– تعطیلات طولانی، روزهای کوتاه، درست مناسب نویسنده­ها. پس از 5 سال، از کارم انصراف دادم و در یک مزرعه­ی اشتراکی در نورفولک روستایی زندگی کردم، جایی که نوشتم و با همسرم سارا جین آشنا شدم. یک رمان بزرگسالان طولانی نوشتم که توسط هر ناشر انگلیسی­ای رد شد. من دو مجموعه داستان کوتاه داشتم که که توسط مطبوعات کوچک آیرون چاپ شد. رمان بزرگسال دیگری را شروع کردم، آن را کنار گذاشتم و ناگهان، به شکل غیر منتظره­ای خودم را در حال نوشتن "اسکلیگ" یافتم. طوری بود که انگار داستان منتظر من بود، و وقتی شروع کردم، به نظر می­رسیید خودش نوشته می­شد. من انتظار نداشتم رمان کودکان بنویسم، اما به نوعی آن نتیجه­ی طبیعی همه­ی کارهایی بود که قبلا انجام داده بودم، و اولین پله و قدم برای تمام کارهایی بود که تا کنون انجام داده­ام. در حال حاضر من با سارا جین و دخترمان، فریا در نورثمبرلند زندگی میکنم. من یک نویسنده­ی تمام وقت هستم، سارا جین سرامیک می­سازد و فریا به مدرسه می­رود.

به عنوان یک هنرمند

تا سال­ها، من به سختی منتشر می­کردم و به جز طرفداران مشتاق به تعداد انگشت­های دستم، به سختی کسی مرا می­شناخت. و از هیجکدام نوشته­هایم هیچ پولی به دست نیاوردم. واقعا برایم اهمیت نداشت. من به نوشتن ادامه میدادم، مهم نبود چه اتفاقی بیافتد. بعد "اسکلیگ" را نوشتم و همه چیز عوض شد. تعداد زیادی از کتاب­هایم فروخته شد، به زبان­های زیادی ترجمه شدند، سفر کردم، و جوایز زیادی را برنده شدم. بعد از "اسکلیگ" تعدادی رمان نوشته­ام، از جمله "بیابان کیت"، "آتشخوارها" و "گِل". نمونه­های صحنه­ای رمان­ها نیز وجود دارند، و فیلم و اپرا نیز در راه هستند.

من قبلا در اتاق زیر شیروانی خانه می­نوشتم، اما حواس­پرتی­های زیادی انجا بود– به خصوص از ایمیل و تلفن. بنابراین سال گذشته، یک کابین در انتهای باغ ساختم. خیلی زیبا است، به رنگ آبی-خاکستری است و با درختان احاطه شده است. یک رادیاتور دارم که من را گرم نگه دارد و یک شیر آب و کتری برای درست کردن چای دارم. هر روز صبح – وقتی خانه هستم و در سفر و بازدید از مدارس نیستم و با مردم پای تلفن صحبت نمیکنم یا به ایمیل­ها پاسخ نمی­دهم– لپ­تاپم را برمی­دارم و پایین به کابین می­روم و شروع به کار میکنم.

چیزهایی که شما درمورد دیوید الموند نمی­دانستنید

یک بار رکورد پرش ارتفاع مدرسه را زدم– 5 فوت و 2.5 اینچ.

یک خرگوش به نام بیل دارم که می­تواند خرخر کند.

من رویای فوتبال دارم – و در خواب لگد می­زنم!

من عاشق غذای ژاپنی هستم– به جز چیزی که یک بار به من دادند و شبیه مغز موجودات فضایی بود.

من در سه مسابقه­ی دوی گریت نورث (نیمه ماراتن) شرکت کردم.

مکان مورد علاقه من آپر سوالدیلدر ایالت یورکشایر درشمال انگلستان است.

من عاشق دوچرخه، اردو زدن و آتش هستم.

اولین حضور من در تلویزیون در یازده سالگی، در نقش یک پسربچه­ی خادم کلیسا در یک برنامه­ی تلویزیونی بود.

پدر بزرگ من یک دلال شرط­بندی بود(او روی اسب نژادها شرط­بندی می­کرد). توصیه­ی او؟ "هرگز شرط­­بندی نکن." همچنین به می­گفت، "هیچ وق رمان نخوان. آنها همه فقط دروغ هستند."

نام مستعار من در مدرسه "دای" بود و تعدادی از دوستان قدیمی­ام هنوز هم من را به این نام می­خوانند.

___________________________________________________________________________________________________________

درباره نویسنده:

یادداشت منتشر شده در روزنامه گاردین درباره دیوید الموند

دیوید الموند به تازگی یک مجموعه داستان برای ناشرش پست کرده است، وقتی اولین جمله­ی "اسکلیگ" به ذهنش رسید. "من به هیچ چیزی فکر نمیکردم؛ میخواستم چند روزی استراحت کنم. دست­نویسم را داخل صندوق پست انداختم و بنگ! "اسکلیگ" آنجا بود."

"یک بعد از ظهر یکشنبه او را در گاراژ پیدا کردم" رمان اینگونه آغاز میشود و چنان ادامه می یابد که منجر به برد جایزه کتاب کودکان ویتبرد، مدال کارنیج، و تحسین­های بزرگی که معمولا برای آثار فوق­العاده­ی ادبی گفته میشود. این کتاب داستان مایل، پسری ده ساله را میگوید که زندگی ساده­اش وارونه شده است. خانواده­اش به خانه­ای کثیف و خرابه در آنسوی شهر نقل مکان کرده­اند، و پدر و مادرش حواس پرت خواهر تازه متولد شده­ی او هستند که متاسفانه بیمار است. یک روز که داشت در گاراژ پشت خانه می­پلکید، میان درهمی و شلوغی جعبه­ی چوبی چای و فرش­های لول شده، موجودی لاغر، رنگ پریده و سیاه پوش پیدا میکند، "که از گرد و خاک و تار عنکبوت پوشیده شده بود... و خرمگس­های مرده روی سر و شانه­اش پراکنده بودند." ایناسکلیگاست: عجیب و غریب،مبتلا به ورم مفصل، معتاد به غذای چینی ("غذای خدایان!") آبجوی قهوه­ای ("شیرین­ترین نکتارها!"). از هر نظر و مقصود، او یک ولگرد است، به خصوص به خاطر این حقیقت که زیر کت روغنی­اش، یک جفت بال پاره فشرده است.

سوال اینکه اسکلیگ چیست – فرشته، هیولا، گام بعدی در نردبان تکاملی – در یکی از به طرز عجیبی زیباترین رمان­ها در زبان و ادبیات انگلیسی کودکان و یا در غیر این صورت، طی سال­ها مشخص میشود. الوند به زبانی ساده داستان مایکل و دوستش مینا را انتخاب میکند که به معجزه­ی کثیفی که برخورده­اند، اهمیت میدهند.

به گفته ریموند سیتز، از تیم داوران ویتبرد سال 1998، این کتاب "داستان عشق و ایمان را با لطافتی حساس و دلهره­آور تعریف میکند. " فیلیپ پولمن در بررسی رمان برای روزنامه­ی گاردین میگوید: "الموند با قطعیتی ظریف قدم برمیدارد، و نتیجه چیزی واقعی و درست است."

الموند – در اواخر دهه­ی 40 سالگی خود در زمانی که "اسکلیگ" بیرون آمد– دو دهه را با درجات مختلفی از موفقیت در ادبیات داستانی بزرگسالان گذرانده است: یک داستان اینجا و یک داستان آنجا منتشر کرد؛ اولین رمانش رد شد؛ و در پایان دومی، ناکام ماند. اما در عوض، صفحات "اسکلیگ" کامل شکل گرفتند. نوشتن آن در کنار شغل تمام وقت تدریس، فقط شش ماه زمان برد –با تشکر از آزادی­ای که توسط مخاطبان جدیدش رسانده شد. او می­گوید "به نیمه­های صفحه­ی اول که رسیدم، با حیرت متوجه شدم که این داستان مناسب نوجوانان است.و من احساس آزادی کردم. این جایی بود که من میتوانستم خودم را تجدید کنم." سهولتی که با آن داستان جاریمی­شد او را را تحت تاثیر قرار میداد. "لحظه­هایی بودند که با آنچه می­نوشتم طلسم می­شدم. فکر کردم، اگر بتوانم آن را جمع کنم، کنترل کنم، آنگاه شاید این طلسم به خواننده­ها هم برسد."

این اتفاق افتاد. رمان در دو سوی اقیانوس اطلس، پرفروش بود و چاپ اول آن در چهار روز، تمام شد. حالا – پس از 12 سال و ۹رمان بعد– الموند تصمیم به بازبینی جهان خود گرفته است. مينا، دوست مایکل، حضوری عجیب و روشن در رمان اصلی دارد، که به اظهارات آموزش رسمی و به ویلیام بلیک اختصاص داده شده است.

او یک مجله دارد که مایکل خط بد و خشمگینانه­ی او را در آن می­بیند و وقتی ناشر الموند ما با او تماس گرفت تا از او بخواهد که برای سالگرد چاپ دهم "چیز بیشتری" ارائه کند، این همان مجله­ای بود که به ذهن او رسید. نتیجه شد "اسم من مینا است": ترکیبی پرخروش از یک کتاب، که در پرواز خیال، صفحات سفید و شعر ملموس اجرا شد. حالا الموند می­گوید: "او همیشه قوی­ترین شخصیت در نظر من بود. اغلب، زمانی که مجبور به اتخاذ یک تصمیم میشدم، از خودم میپرسیدم 'اگر مینا بود چه فکری میکرد؟'. این کتاب آمدن او به شرایط دنیا و غم را میبیند، که یاد میگیرد بنویسد و ارتباط برقرار کند، که یاد بگیرد فکر کند. او دختری است که بزرگ میشود و باید از مشکلاتش پیشی بگیرد، و او مانند همه ای کار را با هنر میکند."

الموند در فلینگ، شهری با خیابان­های شیب­دار و معدنکاری قدیمی در بالای سواحل رودخانه تاین بزرگ شد. شش فرزند بودند و در "یک خانواده­ی کاتولیک در یک جامعه­ی کاتولیک، با یک کلیسای بسیار بزرگ کاتولیک" در پایین تپه،" بزرگ شد.

داستان­های او با چیزهایی از خانه­اش غنی شده­اند: را از کار اخراج و freighted با مسائل خانه اش: نیوکاسل در دهه­ی 1960 در "گِل" (2005)؛ آهنگ­های محلی و دریای زغال سنگ در "آتشخوارها" (2003)؛ خانه­های روستایی و تپه­ها در "بیابان کیت" (1999)؛ شهر مایکل در "اسکلیگ" که نسخه­ی ماتی از شهر خود المون است. و با اینکه الموند دیگر یک کاتولیک نیست، سهولتی که مایکل و مینا شگفتی قلب داستانشان را می­پذیرند، ریشه در تربیت دینی او دارد که به انتظار و پذیرش عرفانی او نیازمند است.

اسکلیگ یک معجزه کاملا عادی است؛ یک فرشته­ی دوره گرد که آیین­های خود را از منوی غذا میگیرد، و ترتیب اعداد "27 و 53" را به جای سوره و آیه میخواند. چنین انعکاس­های مربوط به علم العبادات در رمان­های الموند در کلمات و عبارات طنین انداز میشود که مانند سرودها بازتاب میشوند: اِلی بارها و بارها در "بیابان کیت" میگوید "خدایا! کیت! مرد!!" در حالی که در "چشمان بهشت" (2000)، ارین و ژانویه مثل یک افسون در مقابل هم زیر لب زمزمه میکنند "دندان جهنم".

از یک طرف گفتار در کتاب­های الموند بسیار طبیعی است: شخصیت­های او بار جملات خیلی طولانی را به دوش نمی­کشند، و او گویش را به جای حرف به حرف نویسی به سبک ایروین ویلز، از طریق ریتم و واژگان ایجاد میکند. از سوی دیگر تکرار تغزلی احساس رسمی، شاعرانه و تقلید خواندن و پاسخ ایجاد میکند.

مدرسه نیز خط اتصالی غنی برای داستان او ثابت کرده است. الموند می­گوید "همچون کلیسای کاتولیک، تصاویر دیرینه و آیین­هایی را به من، به عنوان یک نویسنده، ارائه می­دهد. پس زمینه­های سراسر آموزش و یادگیری، از طریق کار من اجرا میشود.". الموند پس از گذراندن آزمون 11-پلاس به مدرسهٔ گرامر رفت و "از آن لذت نبرد. طبیعت تحصیل در انجا خیلی متفاوت بود.تنبیه بدنی زیاد بود؛ مردم را برای هیچی با شلاق میزدند. و تعداد زیادی مورد اخلاقی وجود داشت. اگر دیده میشد که در آن شکست خوردید، با تحقیر با شما رفتار میشد." مدرسه­ای که شخصیت اصلی در "آتشخوارها"، بابی در روز اول به خاطر "عدم به توجه به زمانی که معلم صحبت می­کند"، شلاق می­خورد، "نمونه­ی تشدید شده­ی" مدرسه­ی خود الموند است. در نتیجه، الموند بیشتر مطالعات خود را در کتابخانه میگذراند. او عاشق بازگویی­های راجر لانسلین گرین از اسطوره های یونانی و افسانه های شاه آرتور بود ("نویسنده­ی فوق العاده – من مالوری را در دانشگاه خواندم و ناامید شدم")، اما اولین نویسنده­ای که حقیقاتا با او صحبت کرد، همینگوی بود. "من یک مجموعه از داستان­های کوتاه او را از قفسه برداشتم و تحت تاثیر قرار گرفتم. سادگی این نوشتار، احساسی شبیه زبانی را ایجاد میکند که من میتوانم با آن ارتباط برقرار کنم." این برخورد منجر به تصمیم الموند برای مطالعه­ی ادبیات انگلیسی و آمریکایی در دانشگاه شایست آنجلیا شد، که در آنجا راهش را از بزرگان آمریکایی آموخت. حالا او میگوید "من با خواندن آثار افرادی مثل فلانری اوکانر یاد گرفتم که یک نویسنده­ی ایالتی باشم. او تاثیر بزرگی بود. او میگفت که نویسندگان آمریکای جنوبی باید با جنوبی بودنشان کلنجار بروند. فکر کردم که من دقیقا همین احساس را دارم. و ویلیامگویننویسنده­ی تگزاسی: وقتی که گویش فوق­العاده­ی او را خواندم، می­توانستم صدای شمال شرقی را در آن بشنوم. من گوردی را از تگزاس گوین آموختم."

الموند بعد از دانشگاه به دنبال کاری گشت که به او اجازه دهد بنویسد و در کمال تعجب خودش، به سمت تدریس کشیده شد. او می­گوید "خواست من جنگلهای دورافتاده، زندگی در چادر و نوشتن بود، اما متوجه شدم که نمی­توانم این کار را بکنم. بنابراین به نیوکاسل برگشتم و مشغول مدرک تحصیلی بالاترم شدم.این سخت­ترین کاری بود که تا به حال کرده بودم—اما جالب هم بود. باعث شد برای اولین بار به خیلی چیزها فکر کنم: سیاست، جامعه، چطور کسی باید با دیگری برخورد کند؛ ذهن بچه­ها چطور کار میکند." اواخر دهه 1970، او در گیتس­هد تدریس میکرد و برای اولین بار داستان­های کوتاه زیادی نوشت. چند سال بعد او در صحنه کوچک مطبوعات ثابت شد: "کارهایش در مجلاتی چاپ شد که اکنون ناپدید شده­اند،" و دو مجموعه داستان­های کوتاه و ویرایش مجله ادبیپانرج را به ارمغان آورد.

در همان زمان او داشت روی اولین بخش از داستان طولانی خود کار میکرد. نوشتن رمان "جلسات احضار روح پنج سال زمان برد و توسط هر یک از 33 ناشری که آن را خواند، رد شد. او اعتراف میکند "خیلی دلهره­اور بود. اما از طرف دیگر، مثل معلمان مدرسه که می­گویند "تو هیچی نمیشی!"، باعث میشد به این فکر کنم که که "نشونت میدم"!" او رمان دیگری را شروع کرد، اما ناراضی و نیمه کاره رها کرد و دوباره به سراغ داستان­های کوتاه رفت. هرچند این بار او تحت تاثیر دو بازگشت به خانه بود – و همچنین بازگشت به فرم مورد علاقه­اش، او خود را در حال توجه به مکانی که در آن بزرگ شده بود، یافت. او می­گوید "من 40 ساله شدم و مادرم تازه فوت کرده بود."این طبیعی است که به دنبال بازگشت به دوران کودکی­ام در تاینساید برگردم. تا آن زمان از نوشتن در مورد آن خجالت می­کشیدم، چون نمی­خواستمیک نویسنده 'شمالی' باشم. اما ناگهان فهمیدم میتوانم راهی پیدا کنم تا آن را به کارهایم بیاورم. شروع کردم به نوشتن مجموعه داستان­هایی در یک نسخه­ی خیالی از"سقوط". در این داستان­ها (که به عنوان یک مجموعه، "شمارش ستاره­ها" در سال 2000منتشر شده است)، برخورد اول او با همینگوی و اوکانر نتایج موفقیت­آمیزی داشت. او گفت"من شروع به کشف راه­هایی برای ساده نوشتن درمورد چیزهای خیلی معمولی کردم، اما طوری که غیرعادی بودن را در انها نشان دهم. این داستان­ها همه چیز را تغییر دادند. در مجلاتی رفتند که سال­ها برایشان تلاش کرده بودم: مجله­ لندن، بررسی پی­ان، بررسی ادینبورگ. چند جایزه­ی کوچک برنده شدم. میتوانستم ببینم که در همه­شان چیزی وجود دارد. بعد از آن، انگار "اسکلیگ" منتظر بود."

در پی "اسکلیگ"، با وجود اینکه الموند همه­ی زندگی­اش برای بزرگسالان می­نویسد، خود را در موقعیتی کنجکاوانه می­یابد که در آن به عنوان نویسنده­ی کودکان دیده میشود. تصمیم به ادامه این مسیر و نوشتن کتاب بعدی­اش، بیابان کیت، نیز برای کودکان بود، او میگوید "طبیعی. اسکلیگ به من اعتماد به نفس داد؛ با کیت، فکر میکردم این جایی است که من فرصت دارم واقعا به دنبالش بروم."

اسکلیگ، به خاطر تمام عجایبش، در شرایطی فنی بود که یک داستان کوچک به سادگی گفته بود. با قیاس، بیابان کیت، یک اپرا است. جامعه معدنچی قدیمی استونیگیت، که رمان در آنجا تنظیم شده است، تبدیل به مکانی برای داستان میشود که از طریق تاریخ معاصر این سرزمین تا عصر یخ عقب میرود؛ که در آن ارواح حوادث گودال سابق با قربانیان صنعت امروزی (پدر بیکار "غرولند و لعن کردن، تکیه به دیوار میخانه") آمیخته میشوند؛ که همه در کلاس، خانواده و میراث نقشی برای ایفا دارند.

همه چیز درباره­ی اشعار پدربزرگ کیت و داستان­های زیرزمین او پیچانده شده، و وزن نمادین غارها که چشم انداز را لانه زنبوری میکند، به عنوان پناهگاهی برای شخصیت­های تصورات عصر حجر کیت بودند که مرگ را برای معدنچیانی که در آنها حبس شده­اند می­آورد و تبدیل به مکانی از خاطرات و فراموشی برای پدر بزرگ میشود که آلزایمر او را به داشتن "سری پر از غار و تونل" تشبیه میکند.

الموند می­گوید "یادم هست وقتی داشتم آن را مینوشتم به پیاده­روی رفتم و احساس میکردم دارم 27 داستان محتلف را با هم ترکیب می­کنم. اگر "اسکلیگ" مثل کشتی گرفتن با فرشته­ها برای خیر و برکت بود، "کیت" مثل کشتی گرفتن با یک گوریل بود! وقتی تمام شد، از حال رفتم و تا یک هفته در رخت خواب بودم."

پس از آن، کتاب­ها ضخیم و سریع شدند. او می­گوید "قبل از اسکلیگ من به کارهایم نگاه میکردم و آه میکشیدم. مردم به من می­گویند تو خیلی پرکار هستی، و من فکر میکنم حالا هستم! این تلافی تمام وقت­هایی است که صرف این میکردم که جملات درست کار کنند. میشود مهارت را مثل هر چیزی، با کار سخت، پیشرفت داد."

"بیابان کیت" بعد از "چشمان بهشت" (در لیست کارنگی) و "قلب مرموز" در سال 2001 بود. در سال 2003، او "آتشخوارها" را منتشر کرد و برای بار دوم برنده­ی جایزه­ی ویتبرد شد. او میگوید"این کتاب خوبی برای نوشتان بود. من داشتم کتاب دیگریی را مینوشتم که در نورثمبرگ شکل میگرفت، و بی استفاده بود: یک روز صبح از خواب بیدار شدم و آن را دور انداختم. بعد ناگهان صدای "آتشخوارها" به ذهنم آمد.

به طور سطحی، کتاب یک داستان مناسب سن ساده است: بابی برنز 11 ساله در آستانه­ی نوجوانی، از دوستان قدیم و جدیدش میگذرد، یک مدرسه­ی متفاوت را شروع میکند، و نگران سرفه­های پدرش است. اما سال 1962 است، و نگرانی­های معمول بابی با یک تهدید بزرگتر منعکس و تقویت میشود.

الموند توضیح میدهد "من در دوران بحران موشکی کوبا هم­سن بابی بودم. و احساس ترس را به خاطر دارم: در انتظار موشک­هایی که به سمتمان می­آمد، از پنجره به بیرون نگاه میکردم، و منتظر ابرهای قارچی بودم. لحظه­ی شگفت­انگیزی در تاریخ بود وآتش­خوار استعاره­ی مناسبی برای ساختن بود. چیزی درست در قلب کتاب در مورد بحران داشتم که اهمیت داشت. هنگامی که یک داستان خوب شکل میگیرد، مثل یک هدیه است: همه چیزهای دیگر را با خود به ارمغان می­آورد. "

خوانندگان و منتقدان به رمان­های الموند برچسب افسانه­های مدرن زده­اند. اما برای خود الموند، "مهم­ترین چیز، رئالیسم است. "اسکلیگ" باید در یک گاراژ واقعی باشد. کیت در یک معدن واقعی می­خوابد. "آتشخوارها" با انکه در خود معجزه­ دارد، در یک شهر ساحلی واقعی اتفاق می­افتد، و ویژگی­های یک آتشخوار واقعی را دارد، او بر اساس شخصیتی واقعی شکل گرفته که وقتی بچه بودم، او را در کوایساید در نیوکاسل می­دیدیم.

وقتی شما چنین دنیای جامد و قابل لمسی داشته باشید، میتوانید هرکاری بکنید. شاید این ربطی به بزرگ شدن به عنوان یک کاتولیک داشته باشد: به شما یاد میدهند به دنیای دیگری فکر کنید، اما در این یکی بزرگ می­شوید، و میفهمید که هیچ چیزی بهتر از این نیست. پس معجزه را در واقعیت پیدا میکنید."

ماه بعد، الموند به سانتیاگو د کامپوستلا سفر میکند تا مدال طلایی کمیته جایزه هانس کریستین اندرسن را دریافت کند. این جایزه، که هر دو سال یک بار به نویسنده­ی داده میشود که کارش "سهم پایداری در ادبیات کودکان داشته باشد"، بالاترین تحسین و دستاوردی قابل توجه در ادبیات کودکان برای نویسنده­ای است که از از انتشار کارهایش بیش از یک دهه گذشته باشد.

"الموند با شگفتی میگوید: "خیلی سریع اتفاق افتاد. 12 سال گذشته فوق­العاده بوده است: از یک شروع، "اسکلیگ"، جایزه­ی ویتبرد و کارنگی، بعد "بیابان کیت" بیرون آمد و برنده­ی جایزه­ی مایکل ال پرینتز در آمریکا شد، "آتشخوارها برنده­ی جایزه­ی ویتبرد شد... و همینطور ادامه یافت. اما با جایزه­ی اندرسون برای اولین بار، احساس میکردم همه چیز متوقف شده است. لحظه­ی سکون بود. و حالا دارم دوباره ادامه میدهم."

گفتگویی با دیوید الموند - از کلام خود او

1. برای نوشتن آتشخوارها از کجا ایده گرفتید؟

از خیلی جاها. من داشتم کتاب دیگری به نام "شاگرد" را می نوشتم، اما یک روز صبح بیدار شدم و فهمیدم که اصلا خوب نبود. بنابراین آن را کنار گذاشتم– حاصل یک سال تمام کار را! وقتی این کار را کردم، ناگهان داستان جدیدی آغاز شد. یکمعرکه گیررا به یاد آوردم که وقتی بچه بودم، در بازار زمین اطراف نیوکاسل میدیدم.

و مردی ترسناک و جذاب بود که به خودش سوزنهای چوبی میزد، روی سرش با تعادل میچرخید، و خودش را به زنجیر می بست و آزاد میکرد. قبل از اینکه کاری بکند، کلاهش را دور میچرخاند و درخواست پول میکرد. داد میزد: 'اجرت بدید! پولاتونو از تو جیبتون دربیارید و اجرت بدید!' به محض اینکه شروع به نوشتن در مورد او کردم، "آتشخوارها" جان گرفتند.

من آن را در زمان بحران موشکی کوبا میبینم که دوران چنین ترسی برای تمام جهان بود. مثل بابی، من هم آنوقت 11 ساله بودم. یادم هست که از پنجره کلاس به سمت شرق آسمان نگاه میکردم و انتظار داشتم موشک و بمب و ابرهای قارچی را ببینم. انگار واقعا در آستانه جنگ جهانی سوم بودیم و اگر جنگ شروع شده بود، میتوانست پایان عمر همه ما باشد. مثل پدر بابی، پدر من هم در طول جنگ جهانی دوم در برمه بود. مدرسه ی من کمی شبیه مدرسه در کتاب بود.

پس این کتاب حاوی بسیاری از عناصر زندگی خود من است، اما من آنها رابه صورت داستان درآوردم و با تعداد زیادی عناصر خیالی ادغام کردم. برخی از شخصیتها حاوی پاره­ای از مردم واقعی هستند که من میشناسم، اما بیشترشان حین نوشتنم زندگی پیدا کردند. من کتاب را حین حمله به عراق نوشتم و گمان می­کنم خیلی تحت تاثیر آن است. من می­خواستم خطرات و ترس از جنگ را بررسی کنم، و بر زیبایی این جهان که اگر جنگ اتفاق می­افتاد از بین می­رفت، متمرکز شوم.

2. کدام شخصیت در کتاب بیشتر به شما مربوط است؟

گمان می کنم بابی برنز. من هم مانند او یک معرکه گیر را در زمین­های اطراف نیوکاسل دیدم. مثل او، من هم در زمان بحران موشکی کوبا زندگی می کردم. مثل او، من هم امتحان 11_پلاس را گذراندم و به مدرسه­ای رفتم که شبیه به مدرسه­ی کتاب بود. پدر من مثل پدر بابی در طول جنگ جهانی دوم در برمه بود. اما بابی، من نیست. بیشتر زندگی او از مال من بسیار متفاوت است. او یک شخصیت داستانی است.

3. چرا شما خلیج کیلی را به عنوان زمینه رمان انتخاب کردید؟

خلیج کیلی یک جای خیالی است، اما شبیه به برخی از روستاهای ساحلی نزدیک به جایی است که من در آن بزرگ شدم. سواحل آنجا هنوز در ماسه­ها قطعات زغال سنگ دارند، هر چند معادن ذغال سنگ در کشور خیلی وقت است که از بین رفته­اند. هنوز هم کلبه­هایی چوبی در تپه­های شنی ساحل هست که مردم تعطیلاتشان را آنجا میگذرانند. برخی روستاها کمی فرو ریخته­اند، اما به چشم من هنوز هم مکان­های زیبایی هستند. من حدود 45 دقیقه دور از دریا زندگی می­کنم.

4. تنها چیزی که امیدوار هستید خواننده­هایتان از خواندن کتاب های شما به دست آورند چیست؟
مانند هر نویسنده­ای، اولین و مهمترین آرزوی من این است که خوانندگان من از کتابم لذت ببرند، و زندگی­ها و احساسات شخصیت­های آن را تجربه کنند.

5-چه چیزی الهام بخش شما برای نوشتن است؟

از زمانی که یک پسر بچه بودم، همیشه نوشته­ام. همیشه میخواستم کلمات را روی صفحه بیاورم و ببینم که کلمات چاپ شده­اند. چیزی مرا به انجام این کار وامیدارد. من از آن خسته نمیشوم. تا سال­ها، کارهایم به ندرت منتشر میشد و هیچ پولی در نمی­آوردم، اما اهمیتی نداشت. من این کار را کردم چون نیاز داشتم که آن را انجام دهم، و به این دلیل که عاشقش بودم.

من خیلی تحت تاثیر نویسندگان دیگر، لحن و زندگی مردمی که میشناسم، چیزهایی که میبینم در جهان اتفاق می­افتد و غیره و غیره قرار میگیرم. اما در نهایت، چیزی در درون من هست که می­گوید، بنویس!

6-کدام کتاب یا نویسنده بیشتر از همه شما را به عنوان یک نویسنده تحت تاثیر قرار داد؟ کتاب مورد علاقه شما به عنوان یک نوجوان چه بود؟

یک عالمه کتاب. من کتاب­ها و نویسنده­ها را در سراسر زندگی­ام پیدا میکنم که من را به نوشتن و یا نوشتن به روشی هدایت میکنند. فقط در حال حاضر، نویسنده ژاپنی، میشیما، را دوست دارم و او تاثیر بزرگی است. بقیه شامل بورگس، همینگوی و فلنری اوکنور هستند. کتاب های مورد علاقه من عبارتند از: موبی دیک، آرزوهای بزرگ، ملوانی که از که با دریا از اقبال افتاد. خواندن یک سفر مادام العمر از اکتشاف و ماجراجویی است. گاهی وقتی کتاب می­خوانید و احساس کسالت­آمیز می­کنید، تعجب میکنید که این همه سر و صدا برای چیست. بعد می­بینید دارید چیزی را میخوانید که نظر شما را جلب میکند و محسورتان میکند. من به عنوان یک نوجوان، کتاب­های علمی تخیلی جان ویندهام را دوست داشتم (روز تریفیدها، نوچه­ها)، و تا مدت طولانی در سالهای نوجوانی­ام، کتاب عجیب و فوق­العاده­ی "چشم سوم" از تی. لابسنگ رامپا بود.

7. برای تفریح چکار می­کنید؟ احساس شما چیست؟

و پیاده روی را دوست دارم و پیاده­روهای بزرگی در تپه شمال انگلستان، جایی که من زندگی می­کنم، وجود دارد. تئاتر رفتن وکنسرت را هم دوست دارم. ما یک باغ بزرگ داریم، و من عاشق کار کردن در آن هستم. من عاشق گپ زدن با خانواده و دوستانم هستم. سفر کردن را دوست دارم. بهترین جاهایی که تا به حال رفته­ام، ژاپن، سوریه و مراکش بوده­اند. با توجه به کارم من زیاد باید سفر کنم (به آمریکای فوق العاده، به جاهای دیگر!) که فوق العاده است.

8.بیشتر از همه به چه چیزی افتخار میکنید؟ بزرگترین حسرت شما چیست؟

گمان می­کنم در شرایط کار، من بیشتر از همه به این افتخار میکنم که از کاری که عاشقش هستم کسب درآمد میکنم و اینکه کارم در سراسر جهان خوانده میشود. همجنین به دختر هفت ساله­ام و دست­آوردهای او افتخار میکنم، مثلا اینکه بلد است جوک­های خوبی بگوید و یا خوب برقصد، حتی بهتر از پدرش. بزرگترین حسرتم؟ این که به نظر می­رسد سرنوشت نیوکاسل یونایتد (تیم فوتبال محلی من) این است که هیچ وقت هیچ جایزه­ای را برنده نشود.

9. درمورد تحقیقی که برای این کتاب کردید برایمان بگویید.

من درمورد جنگ سرد و به طور خاص در مورد بحران موشکی کوبا مطالعه کردم. همچنین تحقیقاتی درمورد زغال سنگ دریا انجام دادم. من همیشه در مورد معرکه­ گیرها، آتشخوارها و جادوگران زیاد خوانده­ام، اما آن را افزایش دادم. و من مقدار زیادی هم درمورد تاریخ خواندم. با یک آتشخوار آشنا شدم که تمام دندان­هایش را به خاطر شغلش از دست داده بود.

آنها با یک ردیف طلای تیز شده آنها را جایگزین کرده بود. من چند حقیقت شگفت­انگیز خواندم. مثلا یک آتشخوار فرانسوی هست که خود را در حمامی از نفت سفید سوخته غرق میکند. و من در مورد اثرات مرگبار تنفس آتش خواندم. برخی از بهترین پژوهش­ها آنهایی هستند که خودمان انجام میدهیم، پس در سواحل زغال سنگ و در زمین اطراف نیوکاسل زیاد قدم زدم و اجازه دادم ذهنم حین قدم زدن پریشان شود و تخیل کند.

10. چه چیزی درمورد شما هست که هیچ کس در دنیا نمی­داند؟

من نمیتوانم بند کفشم را درست ببندم! (خب، دخترم خوب میداند، چون سعی کرده به من یاد بدهد.)

11. بابی برنز یاد گرفت که به معجزات باور داشته باشد. شما چطور؟

من فکر می­کنم که این دنیا خیلی معجزه­آسا است. چه چیزی معجزه­آساتر از تخم مرغ یا ذهن انسان یا منظومه شمسی؟ و بله، من فکر می­کنم قوانین طبیعی جهان برای لحظه­ای کوتاه به حالت تعلیق درآمد و ظاهرا اتفاقات جادویی می­تواند رخ دهد.

 

ایده های آموزشی

فعالیت­های قبل از خواندن

از دانش آموزان بخواهید یک مقدمه­ی مجله درباره­ی امید­ها و ترس­های خودشان به عنوان نوجوان بنویسند. از دانش­آموزان بخواهید بخشی از پاسخ­های خود را در نمودار T که امیدها و ترس­ها را فهرست میکند،روی تخته به اشتراک بگذراند. بعد از خواندن رمان، به نمودار T بازگردید تا شباهت­ها و تفاوت­ها در امیدها و ترس های نوجوانان در سال 1962 در مقابل امروز را بررسی کنید.

 

سوالات ارتباط موضوعی برای بحث­های گروهی

ترس و اضطراب – بابی ترس و اضطراب خود را درباره­ی همسایگان، مدرسه جدید، دوستان و خانواده بیان میکند. شب­ها برای جهان دعا میکند. از دانش آموزان بخواهید اثر اضطراب و ترس را در بابی در نظر بگیرند. چگونه روی حال و آینده­ی رو تاثیر میگذارد؟ چگونه بر روی چیزهایی که نگران آنها است، کنترل دارد؟ ترس او چطور می­تواند ه او کمک کند؟

درد– درد فیزیکی از طریق خیال باف آتش­خوار، آزمایشگاه­های علمی خاردار، و همچنین مدیر شلاق­زن دیده میشود. پیام واقعی درمورد درد در این کتاب چیست؟ آيا درد و رنج منجر به رستگاری میشود؟ کدام اتفاقات اولیه در پایان رمان این سوال را روشن میکند؟ پیام نویسنده درمورد درد چیست؟

امید – هنگامی که بحران موشکی کوبا برطرف شد، جهان موفق به جلوگیری از یک فاجعه گردید. چطور یک فاجعه­ی قریب الوقوع به تصریح امیدهای بابی برای آینده کمک کرد؟ کدام وقایع دیگر در رمان به او امید میدهد که گاهی اوقات زندگی میتواند به نفع شما تغییر کند؟

تاریکی در مقابل نور–تعادل شکننده­ای از تاریکی تهدید کننده و امید ابدی در رمان وجود دارد. این موضوع به بهترین شکل در فصل 31 توسعه یافته است. با استفاده از متن فصل 31 ، نمونه­هایی از موضوع تاریکی و نور را مورد بحث قرار دهید. از دانش­آموزان بپرسید این فصل چگونه راه را برای درک درس­های بیشتر رمان، مثل امید و ترس از ناشناخته­ها هموار میکند.

 

پذیرش– اعضای جدید زیادی برای خلیج وجود دارد که راه­های پذیرفته شده­ی زندگی را مانند شیوه­های قدیمی به چالش بکشند. از دانش­آموزان بخواهید درمورد نقش دانیل در رمان و اینکه چگونه او، همراه با شخصیت­های دیگر به ایجاد موضوع پذیرش کمک میکند، بحث کنند. به اینکه چرا نویسنده ممکن است این بُعد را در رمان بگنجاند، توجه کنید.

زبان هنر – دیوید الموند از زبان توصیفی با "نقاشی تصویر" برای خواننده استفاده میکند. از دانش­آموزان بخواهید خطی از متن کتاب را پیدا کنند که خیالاتشان را می­انگیزد، و آن صحنه­ها را با استفاده از آبرنگ و مدادرنگی تصویرسازی کنند. هنگامی که کار دانش­آموزان تمام شد، آنها را با دوباره نوشتن صحنه­ای که تازه به شکل متفاوتی تصویرسازی کرده­اند، به چالش بکشید، اما هنوز از زبان توصیفی استفاده کنند. برای دانش آموزان یک لغت نامه تهیه کنید تا در این فعالیت به آنها کمک کند.

علم – بابی برنز مجذوب توانایی مکنالتی در سوراخ کردن پوستش و بلعیدن آتش (ص 107) میشود. از دانش آموزان بخواهید تا درمورد اینکه مکنالتی چطور قادر به تحمل چنین دردی است، فکر کنند. دانش آموزان را به کتاب­های درسی علوم هدایت کنید تا اینکه چگونه سیستم عصبی بدن درد را کنترل میکند و به آن پاسخ میدهد را درک کنند.

تاریخ – از دانش آموزان بخواهید یک مسابقه­ی جستجو اجرا کنند (نوعی سرگرمی در مهمانی­ها: افراد را به جستجوی چیزهای مختلف می­فرستند) تا درمورد منابع تاریخی رمان بیشتر بدانند. از آنها بخواهید درمورد این عبارات تحقیق کنند: ممنوعیت بمب (ص 13) رئیس جمهور کندی و خروشچف (ص 19)، مبارزه برای خلع سلاح هسته­ای (ص 58) ماهواره (ص 210). از دانش آموزان بخواهید درمورد این حوادث اوایل دهه 1960 پژوهش کنند و یک خط زمان ابداع کنند که که ترتیب وقوع آن را نشان ­دهد.

 

ارتباط به برنامه درسی

جغرافیا – از دانش­آموزان بخواهید نقشه­ی جهان را در حدود سال 1962 تعیین کنند. با توجه به وضعیت جهان در این دوران، از آنها بخواهید تا به مکان­هایی اشاره کنند که بابی نگران آن­ها است (کوبا، ایالات متحده، و اتحاد جماهیر شوروی). از دانش­آموزان درخواست کنید که از هر دو نقشه­ی قدیمی و جدید جهان استفاده کنند و مقایسه کنند که جهان از سال 1962 چقدر فرق کرده است.

هنر – همسایه­ی جدید بابی یک عکاس است که مناظر خلیج کیلی را مستند میکند. از دانش­آموزان بخواهیید محیط اطراف خود را طوری مشاهده کنند، که انگار بار اول است. ممکن است دانش­اموزان یک مجله از مشاهداتشان به دست آورند. از آنها بخواهید یک مقاله­ی تصویری درمورد جنبه­های جامعه­ی خود و یا افراد جالب توجه، تدوین کنند. آن­ها را به چالش بکشید تا از عکاسان یک داستان بگویند و مقاله­ی مصورشان را شفاها به کلاس ارائه کنند.

موسیقی – خانواده دانیل عاشق گوش دادن به موسیقی هستند، به خصوص موسیقی پاپ و جاز. از دانش آموزان خواهید درمورد موسیقی پاپ و جاز از اوایل ددهه­ی 1960 تحقیق کنند. آنها را برای پیدا کردن موسیقی­ها برای به اشتراک گذاشتن با همکلاسی­هایشان به چالش بکشید.

___________________________________________________________________________________________________________

چند مطلب منشر شده در رسانه:

یادداشت منتشر شده در نشریه ایندیپندنت درباره کتاب اتش خوارها

دیوید الموند از بسیاری جهات جانشین طبیعی آلن گارنر به عنوان یک نویسنده کیفیت برای نوجوانان و فراتر از آن است. به همان اندازه که در یک منطقه خاص از انگلستان، در مورد او شمال شرق، به خاطر سپرده شده، او همچنین گوش تیزی برای گفت و گو دارد. بیشتر از آنچه در ابتدا به نظر می­رسد، گفته میشود. به گذشته نیز میرسد تا حال را توضیح دهد، و به دوران بلوغ، با وجود فشارهای موقت آن به عنوان زمان بالقوه شادی و کشف نگاه میکند.

اما در حالی که گارنر یک موفقیت منتقدانه بود تا محبوب، کتاب پرفروش "اسکلیگ" از الموند برای نمایش صحنه­ای اقتباس شده و پاییز امسال، به کارگردانی ترور نان، در یانگویک لندن افتتاح میشود. اگر"آتشخوارها"هم همینقدر خوب عمل کند، دیده می­شود. زمان داستان در بحران موشکی کوبا تنظیم شده است و ویژگی­های بابی برنز، پسری که در یک جامعه ساحلی در نزدیک نیوکاسل بزرگ میشود را نشان میدهد.

بعد از اینکه بابی برنز توانست پس از عبور از آزمون 11- پلاس در مدرسه کاتولیک محلی دستور زبان پذیرفته شود، حالا باید برای با خشم خود از دوستان انتخاب نشده­اش مقابله کند. یک بار، او خشونت مقدس­نمای "مدارس مذهبی" را در بدترین حالت آن تجربه میکند. او یک پدر بیمار نیز دارد، عشق اولش ایلسا است، که به برادرانش کمک میکند تا از دریا زغال سنگ جمع کنند، و حضور خیره کننده­ی مکنالتی، سرباز سابقی که تبدیل به آتشخوار حرفه­ای و باورنکردنی شده است.

تمام این شخصیت­ها به خوبی توصیف شده­اند، صحنه­ی جالب آغازین، طراحی­های الموند درباره­ی کودکی، "شمارش ستارگان" را به خاطر می­آورد. با این حال، چیزی اشتباه است، در ابتدا لحظه­ای و بعد به سرعت. با این که گارنر زائدات داستان­هایش را تا آخرین حد ممکن می­کاست، الموند بیش از حد پرگو است، به خصوص در مقوله­ی عشق. مادران، پدران، فرزندان و دوستان آنچنان ادای حرف "ل" را آسان می­یابند، که انگار 41 سال پیش لهجه­ی انگلیسی هرگز وجود نداشته است.

مشکل دیگر جنگ است. با ارجاع به کندی، خراشوفو نزدیک شدن به سرنوشت، هرگز درست از آب در نمی­آید. برای یک نویسنده خصوصی مانند الموند، این تاخت و تاز به سیاست فاقد کیفیت باوری است که باعث می­شود داستان­­های دست کم گرفته­ی او، بسیار واقعی به نظر برسد.

ارتباط بینزمان فاجعه­ی مکنالتی در برمه و جنون ناشی از آن، منصفانه است، اما هرگز حامل تعبیر سرزنش به کوبا نیست. آوردن این وقایع به رمان، به خصوص برای خوانندگان نوجوان بیش از حد حساس و هر گونه تلاش برای آموزش آنها در ساعات خارج از مدرسه همیشه مشکل است.

با این حال اگر این داستان کاملا هم جواب ندهد، هنوزهم لحظاتی هست که الموند به خوبی بهتر از هر چیزی از پس آن برآمده است، مانند هنگامی که بابی و دوست جدیدش دانیل، عکس معلم سادیستیشان که به شکل وحشیانه­ای در حال ترکه زدن است، را در مدرسه­شان توزیع کردند. در غیر این صورت، همانطور که شخصیت­های او مدام می­گویند، این بیشتر مایه­ی تعجب است!- و منتظر رمان بعدی بمانید!

___________________________________________________________________________________________________________

یادداشت منتشر شده درباره آتشخوارها در پابلیشرز ویکلی

هر چند این رمان به طور مشخص انگلیسی شامل کیفیتی تیره و لحنی استعاری است که برای طرفداران الموند (اسکلینگ: بیابان کت) آشنا است، شالوده­های داستان ریشه در واقعیت دارد. در سپتامبر سال 1962، بابی برنز در اجتماع معدن زغال سنگ خود در خارج از نیوکاسل، وارد یک مدرسه­ی نخبگان جدید (برای دانش آموزانی که با آزمون، واجد شرایط می­شوند) شد.

تفکرات بابی با تصاویر قدرتمندی از طبیعت تقویت شد ("و همه­ی ستاره­های حواس پرت به پایین نگاه کردند و نشان دادند که ما چقدر کوچک و ناچیز بودیم و شاید اصلا اهمیت نمی­دادیم")، که ابهامات و فهم جهان در لبه­ی تغییر شخصیت اصلی داستان را نشان می­دهد.

بابی نگران نجات خود از مدرسه­ای است که در آنیکسره تنبیه بدنی اعمال میشود، و اینکه چقدر این "فرصت" او ممکن است بر آینده­اش تاثیر بگذارد. همچنین او نگران حال پدرش بیمارش، و همچنین آشنای جدید، آقایمکنالتی،آتشخوار نیمه دیوانه­ای است که در ازای چند سکه، به اشکال مختلفی خود را شکنجه میدهد.

تنش­های رو به رشد بابی،ترس­های اهالی شهر را آینه میکند، زمانی که ماجرای خلیج اتفاق می­افتد و خانواده­ها، دوستان و غریبه­ها را برای مدتی کوتاه اما سخت دور هم جمع میکند.

علاوه بر ارائه تصاویر متحرک از دردهای در حال رشد پسر، نویسنده رفاقت در یک جامعه طبقه کارگر و عشق در خانواده بابی را بیان می­کند. خوانندگان حساس از توانایی الموند در نمایش، و نه گفتن، و سبک نوشتن به شدت درونگرای او شگفت زده خواهند شد. سنین 8 به بالا

___________________________________________________________________________________________________________

یادداشت منتشر شده درباره اتش خوارها در سایت بوک بگ

همه چیز از روزی شروع میشود که من مکنالتی را دیدم.

بابی برنز به تازگی یازده سالهشده است. او تابستان فوق العاده­­ای داشته است، کهبا سفر به شهر با مادرش به اوج خود رسید. آنجا بود که او مکنالتی را ملاقات کرد، یک روح شکسته، که زندگی­اش را به عنوان یک آتشخوار و مرد قوی میگذارند. چیزی در موردمکنالتیوجود دارد اما بابی نمیتواند به زبان آورد. قدرت هست، شدت هست، اما غم و اندوه بزرگ و تنهایی زیاد نیز وجود دارد. و این آشنایی با مکنالتی برای بابی ، به دلیل همزمانی آن با تغییرات زیاد در زندگی پیش از آن بی خیال و جوان او، تاثیر عمیقی دارد.

علاوه بر این بابی یازده سالگی را گذرانده است و میخواهد مدرسه­ی گرامر را آغاز کند، بنایی دلهره­آور، پر از نظم و انضباط و تنبیهات بدنی.. این آموزش به ناچار او را از جامعه­ی نزدیک اما ضعیفی که در آن زندگی می­کند، دور میکند. به ویژه قدیمی­ترین دوستی او با جوزف، پسر سرکش محله، تیره و تار میشود.

عشق او به ایلسا، دختر یک روبنده­ی زغال سنگ، احساس در معرض خطر جدایی در آینده را میدهد. پدر بابی به طرز مرموزی بیمار است. و در پس زمینه، هر جا که بابی سر میگرداند، بحران موشکی کوبا حس ترس و بدبختی ایجاد میکند. انگار هر چیزی که او می­شناسد و دوست دارد - از جمله خود جهان – در معرض خطری بزرگ است. برای او شیاطین زیادی، هم خصوصی و هم عمومی، برای مقابله با آنها وجود دارد.

"اتشخوارها"، پنجمین رمان دیوید الموند، یک کتاب مرثيه است. گفته میشود که الموند، گابریل گارسیا مارکز ادبیات کودکان است. و این کاملا صحیح است. در واقع، او یک نام تجاری از رئاليسم­ جادویی چشمگیرترن نوع است. نوشتار او قوی، عاطفی و تغزلی است. اما بالاتر از همه­ی اینها، پر از ایمان است.

با این حال شما می­توانید در کار او با نثر بیشتری ارتباط برقرار کنید تا نویسنده­ی تحسین شده­ی کودکان، ژاکلین ویلسون؛ برای مانند او، الموند به موقعیتهایی که ریشه در جهان خشن و واقعی دارند، می­پردازد. همانطور که ویلسون درباره تفاوت­ها می­نویسد - مهمترین آن، جنون افسردگی در "مادر مصور" است - پس تفاوت در تم کتاب­های الموند، متناوب است.

هر دو نویسنده به یاد دارند که چه کسانی اغلب کنار گذاشته میششوند- بیمار، آسیب­دیده، از دست­ رفته. "آتشخوارها" درمورد تفاوت حرف میزند، ماهیت طبقه بندی در این کشور را بررسی می­کند و با حساسيت از ترس و نگرانی و رنجش­های یک پسربچه صحبت می­کند. و با این حال اصلا غم انگیز نیست، بلکه همیشه زیبا است.

آتشخوارها، نوع بسیار خاصی از مجموعه فانتزی است که ریشه­ی عمیقی در واقعیت دارد. این داستان صدای ما رسیدن­های ما است- برای توضیحات معماهای زندگیمان و غنی سازی بافت­های آن. تا حدی داستانی رویایی است، و تا حدی خرافات است. و همانقدر که خرافات مستقیما بین ترس و امید قرار دارد، دنیایی که بابی در آن زندگی میکند نیز این چنین است.

شاید برای خوانندگان کودک اینطور نباشد، و مهم نیست که چقدر مشتاق باشند- بر خلاف"اسکلیگ"،اولین رمان الموند- "آتشخوارها" یک کتاب چالش برانگیز است، که کودکان را تشویق با مقابله با تعصب، ترس، و غم و اندوه میکند. از اینکه از آنها سوالات سخت بپرسد متاسف نیست. و از اینکه به آنها اجازه دهد پاسخ­های خود را پیدا کنند، ترسی ندارد. به همین دلیل، این یک پیروزی است. این کتاب داستانی فوق­العاده برای خواندن­های گروهی در مدرسه است، اما شاید خواندن آن در خلوت و تنهایی لذتبخش­تر باشد. این کار تنها با استفاده از بزرگترین کتاب­ها ممکن است.

کلمات کلیدی: اتش-اتیش خورا-آتش خوارها-آتش- آتش خارها-